- تاریخ ثبتنام
- 28/3/25
- ارسالیها
- 61
- پسندها
- 188
- امتیازها
- 523
- مدالها
- 2
- نویسنده موضوع
- #11
آنا با چشمهای گرد و پر از بهت نگاهم میکرد. نیوت با صدای بلند گفت:
- مایا، چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟
حالم بد بود. بغض گلویم را میفشرد. دلم میخواست گریه کنم؛ اما قبل از هر چیز، به بچهها نگاه کردم. چشمهایشان پر از سؤال بود، پر از ترس. فریاد زدم، صدایم شکست.
- آره نیوت! آره، دیوونه شدم! شماها هم اشتباه کردین که به حرف یه دیوونهٔ احمق گوش دادین!
دیگر نمیتوانستم بغضم را نگه دارم. پاهایم بیاختیار شروع به دویدن کردند. از آنها دور شدم، نیاز به تنهایی داشتم؛ جایی که بتوانم خودم را سبک کنم.
دویدم و دویدم. نفسهایم تند شده بود، قلبم مثل پتک میکوبید. وقتی به خودم آمدم، دیدم روی پشتبامم. همان پاتوق همیشگی. به گوشهٔ پشتبام رفتم. دیوارهای سیمانی ترکخورده زیر نور سرد ماه سایه انداخته بودند...
- مایا، چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟
حالم بد بود. بغض گلویم را میفشرد. دلم میخواست گریه کنم؛ اما قبل از هر چیز، به بچهها نگاه کردم. چشمهایشان پر از سؤال بود، پر از ترس. فریاد زدم، صدایم شکست.
- آره نیوت! آره، دیوونه شدم! شماها هم اشتباه کردین که به حرف یه دیوونهٔ احمق گوش دادین!
دیگر نمیتوانستم بغضم را نگه دارم. پاهایم بیاختیار شروع به دویدن کردند. از آنها دور شدم، نیاز به تنهایی داشتم؛ جایی که بتوانم خودم را سبک کنم.
دویدم و دویدم. نفسهایم تند شده بود، قلبم مثل پتک میکوبید. وقتی به خودم آمدم، دیدم روی پشتبامم. همان پاتوق همیشگی. به گوشهٔ پشتبام رفتم. دیوارهای سیمانی ترکخورده زیر نور سرد ماه سایه انداخته بودند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش