• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه‌های تمرد | مایار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mayar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 37
  • بازدیدها بازدیدها 782
  • کاربران تگ شده هیچ

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #21
با عصبانیت فریاد زدم، صدایم در محوطه پیچید:
- مگه نشنیدید؟ گفت دست‌ها و پاهاش بی‌حس شده، دیگه نمی‌تونیم ادامه بدیم!
کاترین لحظه‌ای مکث کرد، بعد خنده‌ای کوتاه و چندش‌آور سر داد. قدم‌های محکم و سنگینش روی خاک کوبیده می‌شد تا به من نزدیک‌تر شود. چشم‌های سرد و قهوه‌ای‌اش مثل تیغ در چشمانم فرو رفت.
- وایسا ببینم! تو الان داری برای من تعیین و تکلیف می‌کنی، بچه‌جون؟!
پوزخندی عصبی زد، لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود تا شادی.
- حالا که این‌قدر نگران دوستتی، حاضری خودت به‌جاش شلاق بخوری؟ در اون صورت دیگه اون رو شلاق نمی‌زنم.
دندان‌هایم را روی هم فشار دادم، صدای ساییده شدنشان در گوشم پیچید. خون در رگ‌هایم می‌جوشید. نیوت با صدای لرزان گفت:
- مایا! کافیه دیگه... ادامه میدم!
حرفش مثل خنجری در قلبم نشست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #22
تامس با اخم‌های درهم و صدایی پر از خشم گفت:
- احمق! ببین با پاهات چی‌کار کردی! داره خونریزی می‌کنه.
صدایش مثل پتک روی سرم فرود آمد. نگاهش پر از خشم بود؛ اما پشت آن خشم، نگرانی پنهان شده بود. نیوت، با چشم‌هایی که اشک در آن جمع شده بود و صدایی لرزان، گفت:
- چرا همچین کاری کردی مایا؟! قرار بود منو شلاق بزنه... چرا به جای من قبول کردی شلاق بخوری؟!
لبخند ملیحی روی لب‌هایم نشست، لبخندی که بیشتر برای آرام کردن دل او بود تا خودم.
- دوستی به درد همین موقع‌ها می‌خوره دیگه، هویج جون!
نیوت اول لبخند زد؛ اما وقتی کلمه‌ی آخر را شنید، اخم‌هایش درهم رفت.
- مایا! چند بار گفتم به من هویج نگو ها؟!
لبخند شیطنت‌آمیزی زدم.
- خب چی‌کار کنم؟ تقصیر خودته دیگه. وقتی موهات رنگ هویجه، منم بهت می‌گم هویج!
- مایا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #23
آنا آرام به سمتم آمد، دست گرمش را روی شانه‌ام گذاشت. نگاهش پر از مهربانی بود؛ اما پشت آن خستگی روز هم دیده می‌شد.
- به دل نگیر مایا... خودت که خوب می‌شناسیش. وقتی عصبانی می‌شه دیگه کنترل حرف‌ها و حرکاتش رو نداره.
نفسی سنگین کشیدم و با ناراحتی آن را بیرون دادم. سرم را آرام تکان دادم، انگار می‌خواستم بگویم "می‌دانم" اما دلم هنوز سنگین بود. آنا و نیوت بعد از چند لحظه از اتاق بیرون رفتند؛ صدای قدم‌هایشان در راهرو پیچید، می‌خواستند با تامس صحبت کنند. جولیا آرام و بی‌صدا کنارم روی تخت نشست. نگاهش پر از قاطعیت بود؛ اما صدایش نرم و آرام:
- می‌دونی مایا... من تازه با شماها دوست شدم، پس خوب تامس رو نمی‌شناسم؛ اما معلومه که این عصبانیت‌هاش به‌خاطر اینه که براش مهمی.
با شک و تردید نگاهش کردم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #24
تامس بی‌حرکت ایستاده بود، نگاهش به آسمان دوخته شده بود. ستاره‌ها مثل نقطه‌های نقره‌ای در تاریکی می‌درخشیدند و نور سرد ماه روی صورت جدی‌اش سایه انداخته بود. سکوتی سنگین بینمان بود، فقط صدای باد آرامی که روی پشت‌بام می‌پیچید شنیده می‌شد. آرام قدم برداشتم و کنارش ایستادم. صدایم لرزان بود:
- متأسفم... .
اخم‌هایش درهم رفت. خواست برگردد و برود؛ اما سریع دستش را گرفتم. جلویش ایستادم، چشم‌هایم پر از اشک، مستقیم در نگاهش زل زدم.
- تا باهام حرف نزنی، نمی‌ذارم بری!
بغضم را با سختی قورت دادم. صدایم شکست؛ اما ادامه دادم:
- اولین کسی که از گذشته‌ی من خبردار شد تو بودی... از وقتی توی این سازمان دیدمت، برام مثل یه برادر شدی. خوشحال بودم که بعد از دست دادن یک خانواده... یعنی دو خانواده... کسی رو پیدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #25
لب برچیدم. مثل بچه‌ای که قهر کرده باشد، گفتم:
- چشم، آقای اخمو!
تامس با همان حالت جدی، اما صدایی که تهش کمی شوخی داشت گفت:
- خوبه! اگه تا آخر همین‌طوری حرف‌گوش‌کن بمونی، ممکنه طول عمر منم بیشتر بشه.
چشم‌هایم گرد شد، با تعجب گفتم:
- وا! رفتار من چه ربطی به طول عمر تو داره؟!
با خونسردی جواب داد:
- اون‌طوری کمتر از دستت حرص می‌خورم، دیرتر پیر می‌شم!
اخم کردم، با تعجب و کمی دلخوری گفتم:
- تامس!
اما ناگهان دوباره آن خنده‌ی نادرش بر روی لب‌هایش نشست، خنده‌ای که خیلی کم پیش می‌آمد لب‌هایش را روشن کند. بعد بی‌هوا مرا محکم در آغوش گرفت. خنده‌ام گرفت، دست‌هایم را دور کمرش حلقه کردم و سرم را روی سینه‌اش گذاشتم.
***
《سه هفته بعد》
لباس‌هایم خاکی شده بودند، آن‌قدر که با تامس مبارزه کرده بودم. نزدیک یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #26
بعد از خوردن شام با خستگی فراوان به سمت اتاق‌هایمان حرکت کردیم. با خستگی روی تخت زهوار در رفته‌ام دراز کشیدم که جیرجیری کرد، انگار او هم خسته و شکسته بود. سرم را روی بالشم گذاشتم که به یک دقیقه نکشیده، خواب چشم‌هایم را ربود. صدای خشن مرد ناشناس در گوشم پیچید:
- زنیکه‌ی عوضی، زود باش اسم و مکان اون رئیس آشغالت رو بده!
با خنده‌ای سرد و بی‌روح جواب دادم:
- هر چند بار دیگه هم بپرسید، جوابم همینه. نمی‌دونم درباره‌ی کی حرف می‌زنید!
ناگهان مرد جلو آمد، یقه‌ام را محکم گرفت. نفسم بند آمده بود.
- خیله خب... خودت خواستی!
کشان‌کشان من را بیرون بردند. هوا سرد بود، باد تند صورتم را می‌برید. چند مایل جلوتر، پرتگاهی عظیم و تاریک مثل دهان هیولایی باز شده بود. صدای غرش باد از عمقش بالا می‌آمد. چند دقیقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #27
با استرسی که هنوز مثل خوره به جانم افتاده بود، دست لرزانم را روی صورتم کشیدم؛ پوستم خیس و نمناک بود. لحظه‌ای مکث کردم. این، اشک است؟! لعنتی! کابوس وحشتناکی بود. هنوز شوک و ترس مثل موجی در رگ‌هایم می‌دوید و بدنم بی‌وقفه می‌لرزید. از تخت بلند شدم؛ پاهایم مثل شاخه‌های بید لرزان، مرا به سمت پنجره کشاندند. لیوانی آب برداشتم و جرعه‌ای نوشیدم؛ اما حتی سردی آب هم نتوانست آتش اضطراب درونم را خاموش کند. چرا این کابوس این‌قدر واقعی بود؟!
نگاهم به بچه‌ها افتاد؛ آرام و بی‌خبر از همه‌چیز روی تخت‌هایشان خوابیده بودند. نفس راحتی کشیدم. فقط یک کابوس بود، همین. به سمت تخت برگشتم و دوباره دراز کشیدم. دستم را روی قلبم گذاشتم؛ ضربانش مثل طبل جنگی می‌کوبید. با کف دست آرام قفسه‌ی سینه‌ام را مالش دادم، انگار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #28
با همان لباس خواب‌های چروک و موهای ژولیده، مثل دیوانه‌ها دنبال آنا در محوطه می‌دویدم و هرلحظه زیر لب فحشی نثارش می‌کردم. صدای خنده‌هایش مثل پتک روی اعصابم می‌کوبید. ناگهان فریاد گوش‌خراشی فضا را شکافت. سر جایم میخکوب شدم. آرام برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و با چیزی مواجه شدم که از هر کابوسی بدتر بود، کاترین. با آن نگاه اخمو و ابروهای درهم‌رفته، چنان وحشتناک به من زل زده بود که کم مانده بود همان‌جا خودم را خیس کنم. کاترین با صدایی پرخشم غرید:
- این دیگه چه وضعیه؟!
زبانم بند آمده بود. با تته‌پته گفتم:
- اِم... چیزه... منظورتون چه وضعیه؟ چیزی نشده که!
و برای اینکه اوضاع را سبک‌تر کنم، لبخندی مسخره تحویلش دادم؛ اما همین کارم مثل ریختن بنزین روی آتش بود. کاترین دوباره فریاد زد:
- چیزی نشده؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #29
تامس با اخم و صدایی جدی گفت:
- چرا حواست رو جمع نمی‌کنی که آخرش این‌جوری نشه؟!
با حرص جواب دادم:
- تامس! تقصیر من نبود که! این بی‌شعور آب یخ خالی کرد روم، منم عصبانی شدم افتادم دنبالش!
جولیا با صدایی آرام اما محکم میان حرفمان پرید:
- باشه دیگه، انقدر بحث نکن. کارت رو بکن. چند دقیقه دیگه کلاس‌هامون شروع میشه. اگه نرسی، شب باید بیدار بمونی.
با قیافه‌ای شُل و وارفته، مثل کسی که دنیا روی سرش خراب شده، ناله کردم:
- وای جولیا، اون رو یادم ننداز دیگه! خدایا، چرا من این‌قدر بدبختم؟!
جولیا با نگرانی نگاهم کرد، بعد رو به بچه‌ها گفت:
- می‌گم... حالا که کسی این‌جا نیست، نمی‌شه ما هم کمکش کنیم؟
تامس سری تکان داد و با اخم گفت:
- فکر نکنم بشه. در طویله رو قفل کردن. تازه حتی اگه راهی پیدا کنیم، کاترین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #30
ناگهان صدای "پیس‌پیس" آرامی سکوت سنگین طویله را شکست. گردنم را چرخاندم سمت سوراخ پوسیده‌ی در و چشم‌هایم به کلویی افتاد. این این‌جا چه کار می‌کند؟! کلویی، نماینده‌ی محبوب کاترین، نور چشمش، و البته دشمن قسم‌خورده‌ی من بود. با اخم پرسیدم:
-‌ چیه؟ این‌جا چی می‌خوای؟
کلویی با خونسردی گفت:
- کلید در رو آوردم. کاترین گفت بیارمت بیرون و ببرمت پیشش، کارت داره.
به سمت قفل خم شد، چند لحظه با کلید کلنجار رفت و بالأخره در با صدای قیژقیژ باز شد. بعد با نگاه تحقیرآمیز ادامه داد:
- پس چرا وایسادی منو نگاه می‌کنی؟ بیا دیگه.
با شک و تردید به او خیره شدم. چیزی در رفتارش مشکوک بود. پاهایم را کشان‌کشان جلو بردم و دنبالش راه افتادم. نگاهی به آسمان انداختم؛ هوا کاملاً تاریک شده بود. سکوت سنگین مثل پتویی ضخیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا