- تاریخ ثبتنام
- 28/3/25
- ارسالیها
- 61
- پسندها
- 188
- امتیازها
- 523
- مدالها
- 2
- نویسنده موضوع
- #21
با عصبانیت فریاد زدم، صدایم در محوطه پیچید:
- مگه نشنیدید؟ گفت دستها و پاهاش بیحس شده، دیگه نمیتونیم ادامه بدیم!
کاترین لحظهای مکث کرد، بعد خندهای کوتاه و چندشآور سر داد. قدمهای محکم و سنگینش روی خاک کوبیده میشد تا به من نزدیکتر شود. چشمهای سرد و قهوهایاش مثل تیغ در چشمانم فرو رفت.
- وایسا ببینم! تو الان داری برای من تعیین و تکلیف میکنی، بچهجون؟!
پوزخندی عصبی زد، لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود تا شادی.
- حالا که اینقدر نگران دوستتی، حاضری خودت بهجاش شلاق بخوری؟ در اون صورت دیگه اون رو شلاق نمیزنم.
دندانهایم را روی هم فشار دادم، صدای ساییده شدنشان در گوشم پیچید. خون در رگهایم میجوشید. نیوت با صدای لرزان گفت:
- مایا! کافیه دیگه... ادامه میدم!
حرفش مثل خنجری در قلبم نشست...
- مگه نشنیدید؟ گفت دستها و پاهاش بیحس شده، دیگه نمیتونیم ادامه بدیم!
کاترین لحظهای مکث کرد، بعد خندهای کوتاه و چندشآور سر داد. قدمهای محکم و سنگینش روی خاک کوبیده میشد تا به من نزدیکتر شود. چشمهای سرد و قهوهایاش مثل تیغ در چشمانم فرو رفت.
- وایسا ببینم! تو الان داری برای من تعیین و تکلیف میکنی، بچهجون؟!
پوزخندی عصبی زد، لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود تا شادی.
- حالا که اینقدر نگران دوستتی، حاضری خودت بهجاش شلاق بخوری؟ در اون صورت دیگه اون رو شلاق نمیزنم.
دندانهایم را روی هم فشار دادم، صدای ساییده شدنشان در گوشم پیچید. خون در رگهایم میجوشید. نیوت با صدای لرزان گفت:
- مایا! کافیه دیگه... ادامه میدم!
حرفش مثل خنجری در قلبم نشست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر