• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه‌های تمرد | مایار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mayar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 37
  • بازدیدها بازدیدها 782
  • کاربران تگ شده هیچ

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #31
محکم به داخل هلم دادند؛ بدنم با زمین سرد و خاکی برخورد کرد. صدای بسته شدن در و قفل شدنش مثل پتک روی سرم فرود آمد. با نفس‌های بریده از جا بلند شدم و فریاد زدم:
- هوی! در رو باز کنید! کَرید مگه؟ گفتم بیاید در رو باز کنید!
مشت‌هایم را با تمام توان به در می‌کوبیدم؛ صدای کوبیدن درب در فضای خالی انبار پیچید. ناگهان صدای منزجرکننده‌ی کلویی از پشت در آمد، پر از تمسخر:
- اِ مایا... به نظرم انقدر سروصدا نکن، چون این‌جا هیچ‌کس صداتو نمی‌شنوه. بیخود داری تلاش می‌کنی.
با خشم غریدم:
- ببند دهنتو عوضی! درو باز کن، می‌خوام بیام بیرون!
کلویی با خنده‌ای سرد جواب داد:
- متأسفم! من دیگه باید برم... اون تو خوش بگذره، بای‌بای!
صدای قهقهه‌ی او و دوستانش در تاریکی پیچید و بعد صدای قدم‌هایشان دور شد. سکوتی سنگین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #32
نور تیز خورشید از لابه‌لای شاخه‌های درختان چشم‌هایم را می‌زد. صدای آواز پرنده‌ها مثل نوایی آرام در گوشم پیچید.
هجوم افکار به ذهنم، همه‌چیز را یادم آورد؛گرگ، حمله و بعد سیاهی مطلق.
با وحشت چشم‌هایم را باز کردم و یک‌باره نشستم.
- اینجا دیگه کجاست؟!
نگاهم را به اطراف چرخاندم؛ تا چشم کار می‌کرد فقط درخت بود. نور خورشید از میان برگ‌ها می‌تابید و لکه‌های روشن روی زمین می‌رقصیدند. از جا بلند شدم، پاهایم هنوز لرزان بود. تا جایی که یادم می‌آید در انبار بودم و گرگ به سمتم حمله کرد و بعد، دیگر هیچی.
ناگهان فکری دیوانه‌وار به ذهنم خطور کرد.
- وایسا ببینم... یعنی من مُردم؟!
لبخند مسخره‌ای روی لب‌هایم نشست.
- آره دیگه، قطعا مُردم! اینجا هم باید بهشت باشه.
صدای پا از پشت سرم آمد. با وحشت اطراف را نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #33
زبان توله‌ها از دهانشان بیرون افتاده بود و نفس‌های تندشان همراه با برق دندان‌های وحشتناکشان، قلبم را بیشتر می‌فشرد. گرگ بزرگ از میانشان گذشت؛ قدم‌های سنگینش زمین را می‌لرزاند و هر لحظه بیشتر به من نزدیک می‌شد.
با وحشت عقب رفتم اما تعادلم را از دست دادم و محکم روی زمین افتادم. سایه‌ی عظیمش روی صورتم افتاد. وقتی رسید، یکی از پنجه‌هایش را بالا برد، چشم‌هایم را محکم بستم، پایانم را خواندم و زیر لب زمزمه کردم.
- بچه‌ها... منو ببخشید، بدون خداحافظی دارم ترکتون می‌کنم.
هر لحظه آماده بودم تا آن پنجه‌های تیز روی بدنم فرود بیاید. یک دقیقه، دو دقیقه، اما خبری نشد.
آرام یکی از چشم‌هایم را نیمه‌باز کردم. گرگ بزرگ روی پاهای عقبش نشسته بود و بی‌حرکت، فقط نگاهم می‌کرد.
چشم دیگرم را هم باز کردم؛ با تعجب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #34
با ترس و لرز قدم‌هایم را دنبال سایه‌ی گرگ بزرگ گذاشتم. انگار یک ساعت تمام گذشته بود و من همچنان پشت سرش می‌رفتم.
پاهایم تیر می‌کشیدند، زانوهایم می‌لرزیدند، نفس‌هایم بریده بود.
- وای خدا... پاهام درد می‌کنه، دیگه جون ندارم. آدم نیست حداقل بپرسم کجا داره می‌ره؟! تا کجا می‌خواد منو ببره؟!
نگاهی به اطراف انداختم.
اگر اینجا همان جنگل پشتی باشد، هیچ‌وقت حتی یک درصد هم فکر نمی‌کردم چنین زیبایی داشته باشد. بیشتر شبیه بهشت بود تا جنگل. درخت‌ها مثل دیوارهای سبز اطرافم را گرفته بودند؛ کاج‌های بلند، سروهای باشکوه، و حتی چند بید مجنون که شاخه‌هایشان مثل پرده‌ای لطیف روی زمین خم شده بود. هوای خنک و بوی خاک نم‌خورده، حسی عمیق از آرامش و ترس همزمان به جانم می‌انداخت. ناگهان صدای شرشر آب به گوشم رسید.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #35
باید زخم گرگ را می‌بستم؛ خون مثل رود باریک از پاهایش جاری بود. نگاهم روی شلوار کهنه و پاره‌پاره‌ام افتاد. با آهی سنگین، انگار تمام خستگی دنیا روی شانه‌هایم ریخته باشد، خم شدم و با دست، پاچه‌ی شلوارم را تا زانو پاره کردم. پارچه را محکم دور زخم پیچیدم تا خونریزی بند بیاید. یاد مادرم افتادم؛ پزشک بود. از بچگی عاشق پزشکی بودم و همیشه کتاب‌هایش را ورق می‌زدم، البته آن‌هایی که ساده‌تر بودند. وقتی علاقه‌ی زیادم را می‌دید، گاهی چیزهایی یادم می‌داد؛ همین آموزش‌های کوچک حالا مثل چراغی در تاریکی به کارم می‌آمد. می‌دانستم برای درمان زخم‌ها، گل یا شکوفه‌ی زالزالک بهترین مرهم است. اما حالا، وسط این جنگل، با پاهایی دردناک و رمقی که از دست داده بودم، چطور باید دنبال زالزالک بگردم؟
با بیچارگی نگاهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #36
فقط چند قدم دیگر مانده بود تا به بالای تپه برسم که ناگهان پاهایم لغزید. زمین زیر پایم خیس و لغزنده بود؛ جیغی از گلویم بیرون پرید و با تمام توان به سطح زبر تپه چسبیدم.
- خدایا... من هنوز نمی‌خوام بمیرم! هنوز جوونم، خواهش می‌کنم کمکم کن!
با هزار بدبختی، دست‌های زخمی و لرزانم را در شکاف‌های تپه فرو کردم و خودم را بالا کشیدم. قلبم مثل طبل می‌کوبید، اما بالاخره به بالای تپه رسیدم.
نفس‌زنان به سمت بوته رفتم. شکوفه‌های زالزالک مثل ستاره‌های کوچک روی شاخه‌ها می‌درخشیدند. چند شاخه چیدم و با احتیاط به سمت لبه‌ی تپه برگشتم. آرام‌آرام پایین آمدم، هر قدم مثل کابوس بود. گرگ بزرگ همان‌جا ایستاده بود و با چشمان زرد و نافذش نگاهم می‌کرد. از روی حرص چشم‌غره‌ای به او رفتم، انگار می‌خواستم با نگاه خشمگینم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #37
بعد از بستن زخم گرگ، از جا بلند شدم. پاهایم سنگین بود اما باید خودم را به دهانه‌ی گودال می‌رساندم.
- شب داره می‌رسه... باید برگردم سازمان، همین حالاشم خیلی دیر کردم.
از گودال بیرون آمدم. لحظه‌ای برگشتم و نگاهی به گرگ‌ها انداختم؛ هیچ‌کدام دنبالم نیامدند.
- چه عجب... بالاخره ولم کردند.
هنوز پنج دقیقه هم از برگشتم، نگذشته بود که ناگهان آسمان شکافت. رعد و برقی سهمگین آسمان را روشن کرد. با تعجب سرم را بالا گرفتم؛ ابرهای سیاه مثل لشکری خشمگین همه‌جا را پوشانده بودند. دوباره رعدی غرید و چند ثانیه بعد، قطره‌ای سرد روی بینی‌ام نشست.
- نه... نه... لطفا الان نه!
باران ناگهان شدت گرفت؛ قطره‌ها مثل تیرهای بی‌امان بر زمین می‌کوبیدند. در چشم‌به‌هم‌زدنی بارانی سیل‌آسا شروع شد. با عصبانیت، همان‌طور که با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #38
دیگر برایم عادی شده بود، یا بهتر است بگویم به نقش بازی کردن خو گرفته بودم. هر صبح که چشم باز می‌کردم، ماسکی از خنده و بی‌خیالی را روی صورتم می‌گذاشتم و روز را آغاز می‌کردم. هر روز احساسات واقعی‌ام را پشت این نقاب پنهان می‌کردم؛ آن‌قدر تکرار شده بود که دیگر تبدیل به عادتی بی‌روح شده بود.
بچه‌ها فکر می‌کردند بعد از مرگ سوزان، به خود آمده‌ام و همه‌چیز را فراموش کرده‌ام. اما این فقط یک دروغ بود.
من هرگز نتوانستم چیزی را فراموش کنم. تک‌تک اتفاقات زندگی‌ام، از اولین روز تا همین لحظه، مثل زخم‌های تازه در ذهنم باقی مانده‌اند، و قرار نیست هیچ‌وقت فراموششان کنم؛ زیرا به آن‌ها نیاز دارم. به همه‌ی این خاطرات نیاز دارم، برای هدفی که یکی از دلایل زنده بودنم است. باید دردها و سختی‌هایی که کشیده‌ام را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا