- تاریخ ثبتنام
- 23/8/18
- ارسالیها
- 3,584
- پسندها
- 47,988
- امتیازها
- 80,673
- مدالها
- 27
- سن
- 22
یکهو اندی سر زده جانممن که چه گویم تا شما دانی
اشنای بهاری یا افتاب؟
یکهو اندی سر زده جانممن که چه گویم تا شما دانی
انکه ز من گوید غریب استباور نشود این ضعفها
بیت را تاب نیست از دردها
چنان یاد دهم این شعر از شعور
که نتوانم کرد از این قصه عبور
بایدست خشم کنم بر این افول
کز ناتوانیهایتان گویم اصول
شعر را بایدست وزن کردن
معانی را بیپرده عرض کردن
چرا گفتار شما باطن ندارد؟
بسی زشت است، ظاهر ندارد؟
گر ذوق واژگان نداری شعر مگو
فکر کن، حس کن، وانگه شعر بگو
خلاص کنم این ایراد سخت چنان
بیگدار نچرخد زبان بد عنان
انکه مرا دید و نگفت سلامانکه ز من گوید غریب است
نه اشنای مادری
من که تورا دیدم از توانکه مرا دید و نگفت سلام
انکه مرا دید و نگفت فدات
تو که ز جان ما پیوسته ایمن تو را چون جان شیرین دارمت دوست
گر بگویم همه دنیای منی باز کم است
روح یک روز بگفتا با جسممن سر میز و تو در میز بغل
هر چه بال بال میزنم، نیست هیچ محل
وانگهی قاطی کنم از تا به سر
میروم با پا تو حلقت تا کمر
تا کنی آخ آخ و ناله تا سحر