تاره پرواز باز است پر گشامی برد روح و تنم با خود او که رفت
سایه هم دیگر ندارد طاقتم او که رفت
یار عاشق بودما در خو دشدیمرهایی از قفس بی تو چه سود است؟
مرا با تو به از بی تو رهایی
یار نا پیدای ما این روزهامی روی از ساحل قلبم به دریای چمان
ور وزد طوفان کدام ره را به رفتن میبری؟