• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌ اجبار بر ایثار | مهشید شکیبائی کاربر انجمن یک رمان

Mahshid.Sh

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
322
پسندها
9,162
امتیازها
24,133
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام مجموعه: اجبار بر ایثار
نام نویسنده: مهشید شکیبائی

مقدمه:
گاهی گاه‌ها، ما قسر* به انجام کارهایی هستیم، که ممکن است به بهای جان فرجام پذیرد‌.
نبرد، از آن دسته کارهایی‌ست که ما مجبوریم به انجامش!
دل که مجوز نمی‌دهد بماند، بلکه با فرنود عقل هم جور نمی‌شود.
ما چو ماهیِ سرخ‌رنگ عیدی هستیم که اجبارش می‌کنند در تُنگِ کوچک حبس شود، که پیکار می‌کنیم برای رفتن به دریا!
گاه، تقلا‌های ما بی‌بهره است و برنده‌ی بازی، جبر است!

*قسر: اجبار، مجبور

پ.ن: این دلنوشته برای مسابقه‌ی رقص‌قلم نوشته می‌شود.
 
آخرین ویرایش

G.ASADI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار ادبیات
تاریخ ثبت‌نام
10/4/20
ارسالی‌ها
1,340
پسندها
39,189
امتیازها
60,573
مدال‌ها
22
•| بسم رب القلم |•

آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند..


666253_55d8129b2b3bd338171f79aeb97b64bc.jpg

نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
"قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"

پس از گذاشتن اولین پست می‌توانید گفتمان آزاد خود را ایجاد کنید.

"تاپیک قوانین گفتمان آزاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mahshid.Sh

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
322
پسندها
9,162
امتیازها
24,133
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #3
بسیاری از جوانانی که در جنگ، خود را کُرپان کشورِ خویش کردند، آرزوهای بسیار داشتند؛
هنگامی که جان از بدن‌شان رقصان به آسمان می‌رفت،
تک‌تک رویاهای‌شان روبروی چشمانشان پرواز می‌کرد…!
بسیاری‌شان به‌جای مردی به نام ″پدر″ رفتند…!
لبخندی تلخ پرده‌ی لب کردند و با سیمایی مالامال ز محنت، راهیِ نبرد شدند.
 
آخرین ویرایش

Mahshid.Sh

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
322
پسندها
9,162
امتیازها
24,133
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #4
با جان و دلی حاکی از بیم، می‌جنگند و هیچ یک آنی، از تقدیر سیه‌فامِ خویش مستحضر نیستند…!
آگاه نبودند؛
آیا زنده می‌مانند، یا درهمان مهلکه روح رقصان‌شان را به آغوش کردگار می‌سپارند؟!
مردانی که دختربچه‌هایشان وقتی در نبرد با دشمنان پیکار می‌کردند، با ظاهری آکنده از حزن، عروسک‌های افلیج خود را در آغوش می‌فشارند؛ برای تفاخر سرزمین خود، هول بی‌پدر کردن فرزند به آغوش کشیدند و در بحر مهلکه‌ی بیوه کردن همسر، خود مغروق ساختند.
الحق که سهل نیست!
 
آخرین ویرایش

Mahshid.Sh

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
322
پسندها
9,162
امتیازها
24,133
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #5
برخی‌شان به پیکار با معاند می‌روند؛
برای ترفیه پدری پیر، که سالیان خود را به آب و آتش زد، برای تنعمِ فرزندانِ خویش که به جایش به نبرد رفته‌اند، بلکه ذره‌ای از مشقت به‌جان خریدن پدرشان را جبران کنند…!
گرچه…پدری که جوانش
در رأسِ نارنجک و خمپاره، روح آدمیان را با سلاح‌هایش به هوا دود می‌کند و در آغوش مرگ دفن می‌کند، اگر آسایش با لشکری هم به آه پدر یورش برد، شکست‌خورده بازخواهد گشت و مادری که لباس‌های جگرگوشه‌اش را
در آغوش خود خفه‌ می‌کند و رودخانه‌ی آبِ شور، ز چشمانش جاری می‌شود دل دوری ندارد…!
مادری که سر بر مُهر کربلا می‌گذارد
و همدمش جانمازش می‌شود چه؟
 
آخرین ویرایش

Mahshid.Sh

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
322
پسندها
9,162
امتیازها
24,133
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #6
لبخندی نگار لبان‌شان می‌کنند که از صدبار گریستن، محزون‌تر است…!
به خود القا می‌کنند که این وضعیت را دوست دارند؛ اما در خلوتی که اشک‌هایشان آن‌جا را به دریایِ حزن بدل کرده است، انتظار تمامی می‌کشند.
چشمانشان ز اشک‌های زلال‌شان تر می‌شود…!
مکدر خانه‌هایشان می‌شوند.
چرا آنها باید کُرپان نبردِ دو اقلیم شوند؟
سهل نیست خوف نداشتن از بی‌نصیب ماندن از محبوس شدن در دستان پدر…بوسه ننشاندن بر گونه‌های چروکیده‌ی مادر…!
 
آخرین ویرایش

Mahshid.Sh

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
322
پسندها
9,162
امتیازها
24,133
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #7
آن جوانی که در آرزم، هنگام خاموشی پلک‌هایش چشمانش را کتمان می‌کنند، اما سدی نمی‌شوند برای رودخانه‌ی چشمانش، دلتنگ است، باک دارد…!
هر آن امکان این دارد که با یورشی، ریسمان آرزوهایش بریده شود و به دستان مرگ بسته شود…!
می‌گذرد زمان و ترس، ریشه‌هایش را تشیید می‌کند در دل دخترکی که بهانه‌ی پدرش را می‌گیرد…!
در دل زنی که دوری یارش، او را شکسته کرده است…!
در دل پدری که دلش شور می‌زند برای پسرکی لحظه‌لحظه‌ی بزرگ شدنش در برابر چشمانش رژه می‌رود و در دل مادری که می‌گرید و دستانِ چروکیده‌‌اش، دست نوازش بر تخت پسرکش می‌کشند!
 
آخرین ویرایش

Mahshid.Sh

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
322
پسندها
9,162
امتیازها
24,133
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #8
حتی به هنگام خواب هم، طمأنینه از آنها می‌گریزد!
نمی‌توانند در ژرفای رؤیایشان غوطه‌ور گشته
و در صحرای پُر شنِ خواب، صدای عزیزانشان در گوش‌های سوال مانندشان اکو شود، تا کمی…فقط کمی از دلتنگیِ‌شان کمتر شود…!
مردانی که آوای خنده‌ی طفلان‌شان در گوش می‌پیچد،
آرزومندند دوباره صدای ظریف کودکانشان را با گوش‌های خویش، ادراک کنند… .
 
آخرین ویرایش

Mahshid.Sh

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
322
پسندها
9,162
امتیازها
24,133
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #9
وادار بودند مغفر بر سر گذارند
و چو اسبی، بدوند در میدانی که خمپاره‌ها آذینش کرده بودند!
توان‌فرسا بود، مخافتی عظیم و طویل…!
از ته دل، بانگ سر می‌دهند و با دیدگان تارِ خود، یاران‌شان را می‌بینند که در دریایی خون می‌غلطند و جان‌شان را به عزرائیلِ مرگ هدیه می‌‌دهند.
 
آخرین ویرایش

Mahshid.Sh

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
322
پسندها
9,162
امتیازها
24,133
مدال‌ها
11
پست قبل افزایش یافت^^

جویبارهای خون با حزن و غضب مخلوط گشته بود، بر زمینِ خاکیِ مهلکه جاری می‌گردید…
و آه که وادار گشته بودند…!
آه که تاب آوردن عزیزان‌شان سهل نیست!
آه…!
آهی از سر می‌کشند فریاد و جان می‌سپارند به فرشتگانی که موظفند روح‌های رقصان را روی‌هم انباشته کرده و به آغوش پروردگار بسپارند…!

آدمانی که لحظاتِ نیک و بدشان در برابر چشمان رنگین‌شان رژه می‌رود و سپس، با چشمانی باز، روح‌شان به سوی آسمان شنا می‌کنند!
 
آخرین ویرایش
بالا