• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه انتقام | کیانا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع بی حس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 43
  • بازدیدها بازدیدها 3,306
  • کاربران تگ شده هیچ

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
56
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #41
با اخم گفتم:
- تو این‌جا چی کار می کنی؟
- باید صحبت کنیم، یک بارم شده به حرف‌هام گوش کن.
فکر کنم این گزینه رو راست گفته باشه. چون من توضیحاتش رو گوش ندادم، ولی اگه گوش بدم فعلاً نمی تونم سریع قبول کنم، باید تنبیه می شد.
- می شنوم؟
همه‌ی جزئیاتش رو گفت، به فکر فرو رفتم. یعنی واقعاً ممکن بود، اون عکس‌ها فوتوشاپ باشه؟ گفتم:
- باید راجع‌بهش بیشتر فکر کنم.
دیگه نمی خواستم یه اشتباه دیگه بکنم. چند ساعتی از رفتنش می گذره، خدایا حالا چی‌کار کنم؟ بازم بهش اعتماد کنم؟ به ندا زنگ زدم. باهاش صحبت کردم، ازش مشورت گرفتم‌. گفت باید دلت راضی باشه، که پیشش باشی.
دلم که راضی بود، یه لبخند شیطانی زدم. می خواستم سربه‌سرش بزارم، یه هفته ازش فرصت خواستم، یه هفته مثل برق باد گذشت. از ماشین پیاده شدم، تصمیمم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
56
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #42
《دانای کل》
با تمام تلاشش سعی می کرد، برادر کوچیکش رو نجات بده، دلش نمی خواست برادرش درگیر این بازی‌های کثیف و خطرناک بشه، بخاطر همین بازی‌ها پدرش رو از دست داد، برادرش یاسا تنها یادگار خانواده‌ش بود، از ماهان متنفر شده بود، باعث شده بود، خانواده‌ش رو از دست بده. این طور آواره‌ی کوچه خیابون بشه، اشک‌هاش رو با دست پس زد. دشمن های پدرش دنبال‌شون بودن، باید جایی پنهون می‌شدن، حاضر بود بخاطر برادرش جون خودش رو بده، فقط برادر کوچیکش زنده بمونه. یاسا با ترس بچه‌گانه‌ای به خواهرش نگاه کرد، گفت:
- می خوان بکش‌نمون؟
نیلو لبخند کمرنگی زد و گفت: نه عزیز دلم نمی‌ذارم! به تو آسیبی برسه.
صدای وحشتناک شلیک و گلوله بلند شد، نیلو سر یاسا رو در بغلش فرو کرد، انگشت اشاره‌ش رو به معنای سکوت روی لبش گذاشت‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
56
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #43
《ماهلین》
- اِ...! ماهان نکن.
- من که هنوز کاری نکردم؟
با حرص نگاهش کردم بعد با ناز و عشوه گفتم:
- عزیزم، نوبت منم می‌رسه دیگه.
- لامصب، این‌قدر ناز نریز.
ریز ریز خندیدم، بعد بلند شدم به سمت اتاق‌مون رفتم. لباس خوابم رو پوشیدم، روی تخت دراز کشیدم. ماهانم اومد کنارم دراز کشید. من رو تو آغوشش گرفت، صبح بدنم رو کش و قوس دادم. بلند شدم دست و صورتم رو شستم، سمت آشپزخونه رفتم، میز صبحانه رو آماده کردم. ماهان با موهای خیس وارد آشپزخونه شد،
- صبح خیر عزیزم.
- صبح خیر، ماهیِ قرمزم.
بعد از خوردن صبحانه میز رو جمع کردم. ماهان گفت:
- ندا و سیاوشم قراره بیان این‌جا.
- واقعاً؟
سرش رو تکون داد، وای خدا چقدر دلم برای ندا تنگ شده بود. خونه رو تمیز کردم، شب که شد رسیدن. ندا رو آروم بغل کردم، بچه‌شون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

بی حس

رفیق جدید انجمن
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
56
پسندها
141
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #44
بعد به گونه‌ش اشاره کرد، منظورش رو فهمیدم. بی حیایی نثارش کردم، یعنی من الآن حامله بودم؟ هنوزم باورم نمی شد، یه بچه داره تو شکمم رشد می کنه، این خبر رو به ندا هم دادم. ابراز خوشحالی کرد. گفت امشب بریم خونه‌شون بعد از کلی تعارف قبول کردم، به ماهان گفتم آماده شدیم. به خونه سیاوش رفتیم، ندا با خوشحالی بغلم کرد. به شکمم نگاهی انداخت، گفت:
- خاله قربونت بره.
- عه خدانکنه عزیزم.
روی مبل نشستیم، کلی تنقلات خوردم. یهو هوس بستنی کردم، به ماهان گفتم:
- ماهان؟
- جونم؟
- بستنی می خوام.
- ای به چشم، مثل این‌که بچه‌مون دلش بستنی می خواد.
ماهان با سیاوش رفت، بستنی بخرن مثل این‌که منم حرف دل ندا رو زدم. اونم دلش بستنی می خواست، البته سیاوش براش خریده بود. ولی سیرش نکرده بود.
- می‌گم ماهلین هیچ فکر می...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : بی حس

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا