• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان من ارگ بمُ تو نقش جهانی | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
من ارگ بمُ تو نقش جهانی
نام نویسنده:
فاطمه محمدی اصل (آتریامین)
ژانر رمان:
عاشقانه‌، اجتماعی، درام، تراژدی، معمایی
کد رمان: 5798
ناظر: @ANAM CARA
سطح: رتبه سوم عاشقانه




1000043002.webp

خلاصه:
هیچ‌کس نمی‌دانست پشت نقابِ سفیدِ آن بازیگرِ تازه‌وارد، چه گذشته‌ سیاهی پنهان است!
شیده سازگار، آن عروسک چینی بلوطی آمده بود تا شهرت پیدا کند، اما صحنه، قتلگاه آرامشش شد.
دیدار ناگهانی‌اش با هنرپیشه‌ای معروف، همچون تماشای سقوط فرشته‌ها نحس رقم می‌خورد.
هر پرده از نمایش آن دو نفر، گره‌ای از گذشته باز می‌کند. رازهایی که سال‌ها در سکوت مانده‌اند، حالا باید یکی‌یکی خون پس بدهند.
و میان عموم قصه، تنها یک حقیقت باقی می‌ماند:
«در این اپرا، همه نقش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
970
پسندها
5,906
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c (3).jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام تو که هم قصهٔ نانموده دانی
هم نامهٔ نانوشته خوانی

سخن نویسنده:
پیش از آن‌که این قصه آغاز شود، دوست دارم چیزی را با شما در میان بگذارم.
دنیایی که قرار است واردش شوید، بر پایهٔ هیچ عقیده، قانون یا روایت واقعی بنا نشده است. هر آنچه خواهید خواند، زادهٔ خیال، تجربه، احساس و ذهن من است. شاید رگه‌هایی از حقیقت در آن ببینید، اما این داستان، روایت زندگی شخص یا اتفاقی واقعی نیست.
«من اگر بمُ تو نقش جهانی» نخستین اثر جدی من است؛ قصه‌ای که نزدیک به چهار سال با آن زندگی کردم، بارها نوشتم، پاک کردم و از نو ساختم تا به شکل امروز برسد. اگر در پایان این سفر، لبخندی، اندوهی، پرسشی یا حتی انتقادی در دل‌تان ماند، خوشحال می‌شوم آن را با من در میان بگذارید. باور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #4
تو، آقای کاف عزیزم، با آن موهای نیمه بلد، بداخلاق و حیرت‌زده نگاهم می‌کردی.
تا بخواهی نگران وضعیتم شوی،

بی‌هوا و احمقانه شعری برایت خواندم:
« دوست دارمت، مثل دانه‌ای که نور را، مثل مزرعی که باد را، مثل زورقی که موج‌ را، یا پرنده‌ای که اوج را، دوست دارمت!»*
لیلیوم سیاه خیس و خمیده را جلویت گرفته و شرم‌زده چشم بستم.

ندانستم دنیا چه کرد و سرنوشت چه خواست؛ فقط حس کردم پوزخند تمسخرآمیزت، آن هم مقابل تمام افراد کارگاه گُلِ خمیده‌ام را خمیده‌تر کرد.
عقب نکشیدم، دوست داشتنت برایم ارزشمند بود.
اینبار با لبخند و شوقی وسعی‌تر گفتم:
- آقای کاف، من دوستتون دارم. اومدم اعتراف کنم که... .
صدای سیلی، حرفم را در گلو خفه کرد.
گُلِ لیلیومم زیر کفش‌های مردانه‌ات له شد و غرورم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #5
در دل خدا خدا می‌کنم که جلاد دانشکده یعنی شیوانی هنوز نرفته باشد. هر چند می‌دانستم امروز راس ساعت هفت در تالار خورشید نقره‌ای نمایش بزرگی دارد، قرار است نمایشنامه‌اش روی صحنه برود. همانی که یک ماهی می‌شد سونامی عظیم در دل رسانه و اهالی سینما به پا کرده‌. درِ کلاس را پشت سر می‌بندم. با دیدن ازدحام دانشجوها در راه‌رو، دستی به کت و شلوار دیپلمات در تنم می‌کشم و سینه سپر می‌کنم. راه‌روی طبقه دوم، بقدری شلوغ است که حتی اگر شیوانی جلاد آنجا باشد. دیدگانم قادر به دیدنش نیست. همهمه برپا شده کلافه‌ام می‌کند. چشمی در حدقه می‌چرخانم و کنارِ دیوارهای پتینه شده شروع می‌کنم راه رفتن.
بوی قهوه تلخ، تینر و کاغذ سوخته بینی‌ام را به خارش می‌اندازد. بی‌توجه به این هیاهو بند کیفم را فشار می‌دهم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #6
- استاد، آهای آقای به ظاهر محترم صبر کنید!
صدای بی‌نوایم را بالاخره می‌شنود.
احتمال می‌دهم «آقای به ظاهر محترم» برایش آشنا رسیده که می‌ایستد.
ماهیچه پاهایم از دویدن درد می‌کند و نیاز دارم با نفس زدن همان‌جا، روی زمین سرامیکی و سرد غش کنم؛ اما نباید می‌ایستادم. آخر استاد شیوانی مردی دو قطبی تشریف داشت که اگر لحظه‌ای درنگ می‌کردم، تصمیمش برای حذف من قطعی‌تر می‌شد. پله‌ها را با عجله پایین می‌روم.
روی پاشنه پا به سمتم می‌چرخد و با اخم‌های همیشگی‌اش که انگار آدم را کتک می‌زنند، نگاهم می‌کند. حتی همین حالا از نگاه جذبه‌دارش گونه‌ام آتش می‌گیرد!
قد بسیار بلند و بالایی دارد. برای نگاه کردن به چهره‌اش باید آنقدر سرم را بالا بگیرم که ناگهان گردنم صدای«قرچ» بدهد. بابا لنگ‌درازی است برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #7
قدم از قدم که برمی‌دارد، به دنبالش راه می‌افتم و با ولع، کلمات را ردیف می‌کنم.
- دارم حرف می‌زنم... من از نگاه هیچ استادی ضعیف نیستم. شما تنها کسی هستید که با من مشکل دارید و به‌نظرم به استعدادم حسادت می‌کنید.
حرفم آبی خنکی می‌شود روی تب حرصم، لبخند ملیحی می‌زنم، جایش بود بندری هم می‌رقصیدم.
او ناگهان می‌ایستد و منی که انتظار ندارم کفش‌های براق و مردانه‌اش را لگد می‌کنم.
از دست و پاچلفتی بودنم صورتم را جمع کرده، کلاسور را بیشتر به سینه فشار می‌دهم.
نفس عمیقی می‌گیرد و گردنش را به سمتِ مخالفم می‌چرخاند. چشمانِ آبی‌ تیره‌اش نه مرا، بلکه جای‌جای سالن را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #8
فریادهای بلندِ فرشاد و خیرگی بقیه‌ کلافه‌ام می‌کند. کیف پول را شلخته داخل کوله می‌اندازم و با غیظ سر جایم می‌ایستم. به عقب چرخیده با اخم نگاهش می‌کنم تا صدایش را خفه کند.
با سرعتی عجیب خودش را می‌رساند. وقت کافی نداشتم. تلخ و گزنده می‌گویم:
- فرمایش؟
هنوز هم شبیه بچه‌ای خطاکار دستپاچه است. با انگشت اشاره عینکش را عقب‌تر هل می‌دهد و دستی به موهای یک‌دست و عرق کرده‌اش می‌کشد. سادگی در این پسر فریاد می‌زد.
سری از خجالت پایین می‌اندازد و با گونه‌های سرخ، باز هم زبانش به لکنت می‌رود.
- سازگار خانم... شما... یعنی با شما... .
مِن‌مِن کردنش را که می‌بینم، سری از تأسف تکان می‌دهم. بی‌توجه به او سمت خروجی سرازیر می‌شوم. دو سه بار دیگر صدایم می‌زند. فرصتش را سوزاند دیگر وقتی برای بچه‌بازی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #9
هلیا پیگیرتر از این حرف‌هاست که بی‌خیال شود.
آن شازده لعنتی را طوطی‌وار تکرار می‌کند.
صبرم حدی دارد. با بی‌حوصلگی از شانه نگاهی طرفش می‌اندازم.
- شازده کدوم خریه. سوزنت گیر کرده؟
دست به چتری‌های پرده‌ای و اتو کشیده‌اش گرفته تا آفتاب چشمانش را نزند. باز لابد شیشه‌‌ی عینک آفتابی‌اش از جا در آمده.
روبه‌رویم می‌ایستد و طلبکار انگشت استخوانی‌اش را در بازویم فرو می‌برد.
- اون خره تویی! مگه نمی‌بینی این نیمکت خرابه چرا روش ولو میشی؟
لبانم را روی یک دیگر فشار می‌دهم.
- حیف این مانتوی تو تنت شازده.
دست دراز شده‌اش را که می‌خواست خاک مانتوام را بتکاند با جمله «برو رد کارت» قطع کردم، ولی هلیا انگار زبان آدمیزاد سرش نمی‌شود. باز به سمتم میاید و کنارم می‌ایستد. برعکس لحن تهاجمی ثانیه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
424
پسندها
3,833
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #10
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا