من آن گلبرگ مغرورم نمی میرم ز بی آبییک شب، باد با تو خوانده بود
یک شب که تو بر دامنت می گریستی
پرنده از تو می گفت، موج از انبوه زخم نمک، آب از تهی شدن
اما کسی مرا به فصل تنهایی تو نخوانده بود
«تنهایی»
دستهایم رامن آن گلبرگ مغرورم نمی میرم ز بی آبی
ولی بی دوست میمیرم در این مرداب تنهایی
فراق لطفا
من گره خواهم زد،نشود فاش کسی آنچه میان من وتوست
تا اشارات نظر نامه رسان من وتوست
گوش کن بالب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست
روزگاری شد وکس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من وتوست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق میان من وتوست
هوشنگ ابتهاج
ـــــــــ
زمزمه لطفا
من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهانمن گره خواهم زد،
چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق،
سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد.
و بهم خواهم پیوست، خواب کودک را
با زمزمه ی زنجره ها
بادبادک ها، به هوا خواهم برد
گلدان ها، آب خواهم داد...
سپهری
«نگاه» لطفا
گشودم صبح چشم را با نگاهی خیره در آسمانمن ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان
که شنیده است نهانی که در آید در چشم
یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان
چشم لطفا
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیستگشودم صبح چشم را با نگاهی خیره در آسمان
نه غزل نوشته بودم نه ترانه ای سرودم
که به حرمت سکوتم، تو به دیدنم بیائی
نه سراغ من گرفتی نه سخن به نامه گفتی
به همان بهانه ای که، نشنیده ای ندائی
غزل لطفا
رود از دیــده چــو بــا یــادمــنــش اشــک نــدامـتتا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
رود لطفا
روزگاريست که سودای بتان دين من استرود از دیــده چــو بــا یــادمــنــش اشــک نــدامـت
لـــالـــه از خــاکــم و از کــالــبــدم نــالــه بــرآیــد
دیده لطفا