یک قفل زدم بر دل و پیمانه شکستمتو چرا توبه مردم شکنی
تو چرا پرده مردم بدری
همه دلها چو در اندیشه توست
تو کجایی به چه اندیشه دری
واپس جوابم داد او نی از توست این کار مایک قفل زدم بر دل و پیمانه شکستم
ساقی نظر انداخت به میخانه نشستم
بر چشم زدم طعنه که این بار نبازی
زان مستی چشمش دل دیوانه شکستم
اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل منواپس جوابم داد او نی از توست این کار ما
چون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار ما
من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما
زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما
ای لقای تو جواب هر سوالناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا
که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا
شعلههای نور بینی از میان گردها
محو گردد نور تو از پرتو آن شعلهها
تو هستی من شدی از آنی همه منای لقای تو جواب هر سوال
مشکل از تو حل شود، بی قیل و قال
ترجمانی هر چه ما را در دلست
دست گیری هر که پایش در گل است