تا به کی در مثنوی های ات شب باران شوممن در طلب یارم و از او خبری نیست
در کوی من از او نه نشان و نظری نیست
نا خوانده قصه هایت ،چشم دلم برایتمرد پر غصه قصه های من
می روی از قلب بی نوای من
ناز کم کن صنام درشب خود بارانممرد پر غصه قصه های من
می روی از قلب بی نوای من
ماه را برشانه دارم بر لب ساحل نشینان جنوبمی بَرد با خود تمام هستی ام
کاش میدانست نمی رفت هستی ام
من ندانم، با که گویم اندوه هایم رابا تو بودن آرزو شد بر دلم
شرم نکن با من بیا در منزلم