در گاه ولی نعمت ماقبّه ی نوراستکاش از این کوی به کویش گذری بود
از خانه ی ویرانه ی دل تا دل او شعر تری بود
لاله می رویدبه اندام زمین در سمت نورداد از تنهایی و داد ازین دل
از تنهایی افتاده در دل مشکل
دل تنها و من تنهاتر از او
دل از تو نگیرم تا رها نشوم از گِل
داد از ایام عمرم شرح شیرین ساز هالا به لای خاطراتم یاد او شیرین بود
از قضا خنده ی او خاطره ای شیرین بود
با نگاه نازتو هر غصّه شادی می شوددلم بد عادت کرده ای به تنهایی ، حذر کن
به پایان برسان این غم و به شادی نظر کن
روز با مهر تو روشن می شود از سمت رازنادیده ببین خدای بخشنده ی مهر
در دست گذار هر دو دستت به خداوند سپهر
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرمدرد یکی نیست دردها ناگفتنی ست
این همه فریاد بس خفگی را زندگیست