دستم دگر ندارد تاب و توان و حالییاد و نامش خواب از چشمم ربود
سینه ام کاشانه ی غمها نمود
من اگر چه بیقرارمیا میروم از این کوی یا در هوای مسموم
من مانده ام همین جا بی او با قلبی مغموم
گیسو اش را ز ادب باد تکان خواهد دادمیهمان شده او قلب مرا می بینی؟
من چه خرسند از این آمدنش می بینی!
یاد چشمان غزالت درغزل افتاده امدستم دگر ندارد تاب و توان و حالی
دست مرا بگیرید یاران در این حوالی
سپاسگزارمیاد چشمان غزالت درغزل افتاده ام
گرم درجادوی تومن از ازل افتاده ام