• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین ناتراز | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

تا اینجای رمان، بنظرتون روند قصه چطور بوده؟


  • مجموع رای دهندگان
    4

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #51
ساندویچ را تا آخرین لقمه می‌خورم، مزه‌اش مثل همیشه نیست؛ انگار ذائقه‌ام هنوز بعدِ دیشب گیج است. بطری آب را نصفه سر می‌کشم و بلند می‌شوم، آشغال‌ها را در سطل کنار دکه می‌اندازم و به سمت ماشین برمی‌گردم.
در مستر شَدو را باز می‌کنم و لحظه‌ای قبل از روشن کردن موتور، همان‌طور که دستم روی کلید گیر کرده، به روبه‌رو خیره می‌مانم.
موتور که روشن می‌شود، صدای آشنای ماشین زیر پاهایم جان می‌گیرد.
یک دستم روی فرمان قفل می‌شود و دست دیگرم گاه‌به‌گاه بی‌اختیار روی جیب مانتو می‌لغزد، حس می‌کنم ذهنم کم‌کم از منظره‌ی بیرون جدا می‌شود و دوباره برمی‌گردد به همان چیزی که از لحظه‌ی خروج از خانه‌ی مادرم مثل خاری در افکارم گیر کرده است؛ ... دستبند.
فلز گرمش را حتی از پشت پارچه هم حس می‌کنم، انگار قلب موجودی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #52
بعد از ساعت‌ها رانندگی بالاخره به شهرم می‌رسم، رشتِ همیشه سبز و زیبا.
کلید را در قفل می‌چرخانم، در با صدای خشکی باز می‌شود. بوی آشنای خانه‌ام، با رطوبت همیشگی‌اش توی صورتم می‌خورد. قدم به داخل می‌گذارم، در را می‌بندم و کفش‌هایم را درمی‌آورم. سرمای پارکت‌های کرم‌رنگ از کف پاهایم به کل بدنم رسوخ می‌کند. کیفم را روی مبل می‌اندازم و خودم هم کنارش روی زمین، روی همان پارکت‌ها وا می‌روم.
نگاهم در سکوت وهم‌انگیز خانه می‌چرخد. اینجا همیشه پناهگاهم بود، اما حالا شبیه یک ماکت بی‌جان و غریبه به نظر می‌رسد. نور خاکستری و گرفته‌ی آسمان ابری از لای پرده‌های حریر به داخل می‌خزد و سایه‌های بلندی از پایه‌های مبل و میز روی زمین می‌اندازد. در این نورِ مرده، ذرات معلق غبار را می‌بینم که بی‌تفاوت و بی‌صدا در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #53
سرم را به لبه‌ی مبل تکیه می‌دهم. چشم‌هایم را می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم تا این افکار سنگین را پس بزنم.
اما، هوا! یک چیزی در هوای راکدِ خانه هست. اول به خاطر بوی ماندگی و رطوبت متوجهش نشده بودم، اما حالا با این نفس عمیق، بوی ملایم و آشنایی زیر بینی‌ام می‌پيچد.
بوی بابونه؛ چشم‌هایم ناگهان باز می‌شود و خشکم می‌زند. این یک بوی بابونه‌ی معمولی یا عطر دمنوش نیست. این دقیقاً همان رایحه‌ی خاص و یونیکی است که همیشه از پسر همسایه‌مان به مشام می‌رسد. عطری که آن‌قدر عجیب و منحصر‌به‌فرد است که محال است آن را با چیز دیگری اشتباه بگیرم یا فراموشش کنم.
چطور ممکن است خانه‌ی من بوی او را گرفته باشد؟
وحشت مثل آب یخ در رگ‌هایم می‌دود. با تعجب و دلهره از روی زمین بلند می‌شوم. نگاهم سراسیمه گوشه و کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #54
به اتاق برمی‌گردم و چند لحظه بدون اینکه به چیزی دست بزنم، فقط بالای میز تحریر می‌ایستم. چشم‌هایم با دقت روی برگه‌ها، قبض‌های قدیمی و جزوه‌های پراکنده می‌چرخد. هیچ‌چیز کم نشده است. هیچ مدرک مهمی، پول یا سند باارزشی روی این میز وجود ندارد که ارزش این جستجوی پنهانی را داشته باشد.
ناگهان فکری مثل صاعقه از ذهنم می‌گذرد؛ دستم را ناخودآگاه روی جیب مخفی مانتویم می‌گذارم، جایی که گرمای ضعیف دستبند سنگ‌سرخ را حس می‌کنم. پسر همسایه دنبال کاغذ نبوده، شاید او این دستبند را می‌خواهد. و چون آن را پیدا نکرده، احتمالاً دوباره برمی‌گردد.
لرزش خفیفی از نوک انگشتانم شروع می‌شود و به شانه‌هایم می‌رسد. خانه، این تنها پناهگاه امنمِ، حالا به نظرم مثل یک قفس شیشه‌ای می‌آید که چشم‌هایی از بیرون در حال تماشای آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #55
لومین

در میانه‌ی پذیرایی ایستاده است. قفسه‌ی سینه‌اش با سرعت بالا و پایین می‌رود. مردمک‌های لرزانش مدام به اطراف می‌چرخد و هوا را بو می‌کشد تا منبع بوی جنگل و خاک خیس‌خورده را پیدا کند. با وجود لرزش آشکار زانوهایش، پاهایش را محکم روی پارکت‌ها فشار می‌دهد و یک قدم هم به عقب برنمی‌دارد.
آنی و بی‌صدا، درست در چند قدمی‌اش ظاهر می‌شوم.
نفسش صدادار در سینه حبس می‌شود. آب دهانش را با مکثی طولانی قورت می‌دهد. دست‌هایش را چنان محکم مشت می‌کند که بند انگشتانش به سفیدی می‌زند؛ اما بلافاصله چانه‌اش را بالا می‌کشد و چشم در چشمم می‌دوزد؛ شبیه به بچه‌گربه‌ی خیابانی‌ای که در محاصره، فقط چنگال‌هایش را بیرون می‌کشد.
با گام‌هایی بی‌صدا دورش می‌چرخم. با هر قدمم، ردِ بخارِ کم‌رنگی از بازدمِ او در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #56
لرزشِ فک و شانه‌هایش از کنترل خارج شده و نفس‌هایش به خس‌خس افتاده است.
کمی زانوهایم را خم می‌کنم و پایین می‌روم تا هم‌سطحِ قامتِ درهم‌شکسته‌اش روی زمین شوم. با دستکش چرمی‌ام، چانه‌ی سرد و یخ‌زده‌اش را می‌گیرم و با فشاری خفیف سرش را بالا می‌آورم تا نگاهمان در هم گره بخورد.
برخلافِ حالتِ کشیده و گربه‌ایِ چشمانش، چیزی که درون آن مردمک‌های خیس و لرزان می‌بینم، رام و ملوس نیست؛ انگار روحِ یک سگِ شکاریِ زخم‌خورده، پشت مژه‌های فر و بلندش به بند کشیده‌ شده؛ وحشی، وفادار به بقا و آماده‌ی دریدن تا آخرین قطره‌ی خون.
انگشتِ شستم را روی استخوانِ فکش می‌فشارم و با صدایی که از سرمای مطلق سرچشمه می‌گیرد، می‌گویم:
- بهم بگو رازت چیه؟ چطور لُواما داره تو رو روی عدد صفر نگه می‌داره؟ من با همین چشم‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #57
النه

سرمای پارکت‌ها زیر گونه‌ام با گرمای خونی که از بازویم راه کشیده، تضاد عجیبی ساخته است. درد، با هر تپش قلبم، مثل موجی زهرآگین توی رگ‌هایم می‌دود و استخوان‌هایم را می‌سوزاند. سیاهی از گوشه‌های چشمم به سمت مرکز دیدم هجوم می‌آورد و نفس‌هایم به خس‌خسِ ضعیفی تبدیل شده است.
انگشت‌های دست سالمم را با تمام ته‌مانده‌ی جانم دور دستبند سنگ‌سرخ که هنوز توی جیبم داغ است، قفل می‌کنم. ناخن‌هایم را در کف دستم فشار می‌دهم. اشک‌هایم روی صورتم می‌لغزد و با لب‌هایی که از شدت درد و سرما می‌لرزند، میانِ گریه و با ناباوریِ آمیخته به رگه‌هایی از خوشحالی زمزمه می‌کنم:
- کار کرد... اون... واقعاً رفت...
هنوز جمله‌ام تمام نشده که ناگهان، بوی بابونه با شدتی سرگیجه‌آور به زیر بینی‌ام می‌کوبد. آن‌قدر غلیظ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #58
پلک‌هایم سنگین‌اند؛ انگار لایه‌ای از مه روی چشم‌هایم نشسته باشد. چند ثانیه فقط بی‌حرکت دراز می‌کشم و به سقف خیره می‌مانم، به خطوط چوبیِ تیره و گرمی که با نور نرمِ روز، رنگ عسلی گرفته‌اند. بوی عجیبی در هوا پیچیده؛ بوی پارچه‌های تمیز، چوبِ آفتاب‌خورده و چیزی شیرین و آرام‌بخش که چند لحظه طول می‌کشد تا بشناسمش، بابونه!
نفس آرامی می‌کشم و تازه متوجه می‌شوم زیر تنم تشکی نرم و بیش از حد راحت قرار دارد. سرم را کمی می‌چرخانم. اتاق، برخلاف چیزی که انتظار داشتم، ترسناک یا سرد نیست؛ برعکس، گرمایی عجیب دارد. دیوارهای چوبی با رنگ قهوه‌ای روشن، پرده‌های حریرِ کرم‌رنگی که با نسیم آرامی تکان می‌خورند، و تخت بزرگی با ملحفه‌هایی سفید و طرح‌های ریزِ گل‌دار صورتی که بیشتر شبیه اتاق یک دختر نوجوان است.
چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #59
دستم هنوز روی قاب پنجره مانده و باد موهایم را آرام تکان می‌دهد. هیچ شباهتی به زندان ندارد. هیچ شباهتی به مخفیگاه هیولاها ندارد. بیشتر شبیه رؤیایی عجیب است؛ جایی دورافتاده میان دشت و گل و نور.
اما همین آرامش، بیشتر نگرانم می‌کند. نگاهم ناخودآگاه دوباره به دستبند خاموش می‌افتد. نه، هرجا که هستم، قطعاً تصادفی نیست.
آرام از پنجره فاصله می‌گیرم. قلبم هنوز کمی تند می‌زند، اما کنجکاوی کم‌کم ترس را عقب می‌زند. به سمت در چوبی اتاق می‌روم و چند ثانیه مقابلش مکث می‌کنم.
بعد نفس عمیقی می‌کشم، دستم را روی دستگیره می‌گذارم و تصمیم می‌گیرم بالاخره بفهمم دقیقاً به چه جور جایی آورده شده‌ام.
دستگیره را آرام پایین می‌دهم. در، بی‌صدا باز می‌شود و راهرویی بلند مقابلم ظاهر می‌شود؛ دیوارهای چوبیِ روشن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
716
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #60
دختر مو طلایی تقریباً با عجله خودش را به من می‌رساند.
- بالاخره بیدار شدی!
صدایش گرم و صمیمی است، آن‌قدر که برای لحظه‌ای گیج می‌شوم.
- حالت خوبه؟ سرگیجه نداری؟ جاییت درد نمی‌کنه؟
قبل از اینکه بتوانم جواب بدهم، دختر مو‌مشکی از همان فاصله با لحنی خونسرد می‌گوید:
- هانی، ولش کن. نمی‌بینی با پای خودش اومده پایین؟ پس قطعاً خوبه.
دختر مو طلایی اخمی کوتاه به او می‌کند، اما دختر مو‌مشکی توجهی نشان نمی‌دهد. هنوز همان‌طور به من خیره مانده.
بعد خیلی آرام، انگار درباره‌ی موضوعی کاملاً عادی حرف می‌زند، می‌گوید:
- برو به رئیس خبر بده.
هانی مکث می‌کند.
- الان؟
- آره، الان. قطعا «وارث» عزیزمون سوالات زیادی برای پرسیدن داره.
قلبم ناگهان یک تپش را جا می‌اندازد. وارث؟ نگاهم ناخودآگاه بین آن دو می‌چرخد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا