کامل شده دلنوشته چپيده در قفس | ف.سين كاربر انجمن يك رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

ف.سین

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/13/18
ارسال ها
854
امتیاز
28,473
| به نام او |
148647
نام دلنوشته: چپيده در قفس
نام نويسنده: ف.سين كاربر انجمن يك رمان

مقدمه:

قفس داريم تا قفس...
مثل آن قفسي كه دو مرغ ِ عاشق را اسير و آنها را محكوم به ماندن، سوختن و ساختن ميكند اما هيچكس نميداند كه ايندو، عاشق نيستند، فقط تنهايند و مجبورند كه به يكديگر پناه ببرند! در اصل، آنها را به يكديگر، تحميل كرده اند.
قفس داريم تا قفس...
مثل همان قفسي كه يك دختر، خودش را در آن حبس ميكند، كليدش را در يك چاه عميق مياندازد و به ديگران اجازه نميدهد تا نجاتش دهند. او خودش را زنداني كرده، با دليلي كه براي خودش، غير منطقي به حساب ميآيد: "تنهايي" اما مسئله برميگردد به آنكه او خودش را حبس كرده تا شايد، شاهزادهاش براي نجاتش بيايد. انتظار ميكشد اما بيخبر است كه هيچكس نيست تا بيايد. در اصل، او واقعاً تنهاست.
قفس داريم تا قفس...
مثل همان قفسي كه نامش را "زندان" گذاشته
اند و هركس را، چه گناهكار باشد و چه بيگناه، در آن مياندازند، بي رحمانه حكم مي دهند و قرباني ميكنند اما بيخبرند از آنكه اسير بودن و نداشتن آزادي، خود درد ِ بزرگيست. در اصل، ميدانند اما خودشان را به نفهمي ميزنند.
قفس داريم تا قفس...
مثل همان قفسي كه دل تو را محكوم به حبس ابد در آن مي
كند. در اين قفس، تنها بايد بماني، عاشقي كني و به پايش بسوزي اما بي خبر از آن هستي كه او، عاشق ِ كس ديگريست و خود گرفتار و حبس شده! بيخبر از آن هستي كه دو زنداني، تا دنيا دنياست، به هم نميرسند. در اصل، تو اسير يك عشق يك طرفه شده اي.
من كيستم؟!
يك اسير، يك عاشق و يك قرباني!
نميدانم در كداميك از اين قفسها گير افتادهام، فقط ميدانم كه به زور جا شدهام در قفس...
من، "چپيده
ام در قفس"

من، ميخواهم از هركس و ناكسي رها شوم؛
حتي اگر برايم گران تمام شود و به قيمت ِ ستاندن آزادي ام باشد.
 
آخرین ویرایش

ف.سین

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/13/18
ارسال ها
854
امتیاز
28,473
سلام دلبر جان
نمي
دانم روزي اين نوشته ها، به دستت خواهد رسيد يا خير اما مي نويسم، به اميد آنكه به دستت برسد.
مي خواستم از تو و دوست داشتنت بنويسم اما ديدم اين روزها تا يكي گير مي افتد، دستش مي رود به نوشتن ِ يك متن ِ عاشقانه!
خواستم متفاوت باشم و بنويسم از آنكه داستانمان از كجا شروع شد!

•شروعي با نام اويي كه تورا سر ِ راه قرار داد•
اصلاً نمي دانستم كيستي، چگونه اخلاقي داري، به چه چيزهايي علاقه داري و از چه چيزهايي بيزاري! دليل آنكه هرروز صبح، قبل از رفتن به مغازه ي حاجي، پشتِ ديوار گلي مخفي ميشدم و به در خانه تان چشم مي دوختم را هم نمي دانستم!
فقط مي دانستم كه اين بار، عقل هم تابع ِ دستورات دل شده.
فقط مي دانستم، دل كه اسير شود، كار تمام است. درست همان جا، خود ِِ عاقِلَت را جا مي گذاري، شاخه ها را كنار مي زني، از روي خار ها پا برهنه عبور مي كني، كوهي با آن ارتفاع را طي مي كني، خودت را پرت مي كني و به هنگام سقوط، همچون يك پرنده ي آزاد، پرواز مي كني تا به او برسي.
مي داني؟ دل كه اسير شود، منطق و اينجور چيزها سرت نمي شود؛ فقط با تمام وجودت او را طلب مي كني، حتي اگر دست نيافتني باشد.
 
آخرین ویرایش

ف.سین

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/13/18
ارسال ها
854
امتیاز
28,473
تو كه آمدي، آن يك ذره منطق هم از كار افتاده بود. حواسم سر ِ جايش نبود كه هيچ؛ هرچه مي گفتند، دقيقاً برعكسش را انجام ميدادم.
خوب غذا نمي خوردم، براي همان دو لقمه، يك ساعت ِ تمام مكث ميكردم و با خوردن ِ هر لقمه، چندين دقيقه به تو فكر ميكردم و لبخند ميزدم.
اين آخري ها، همه ي فكر و ذكرم، تو شده بود و بس!
صبح با فكرت از خواب بيدار ميشدم و شب، با فكرت سر بر بالش مي گذاشتم. برخي شب ها، آن قدر فكرم مشغول بود كه متوجه ِ روشن شدن ِ هوا هم نمي شدم.
همه مي گفتند عقل از سرم پريده و هوشم سر ِ جايش نيست، البته راست هم ميگفتند.
عشق، واقعاً هوش از سر مي پراند. يكهو به خود مي آيي، مي بيني اسير شدي و تمام ِ وجودت خواهان ِ اوست.
 
آخرین ویرایش

ف.سین

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/13/18
ارسال ها
854
امتیاز
28,473
با وجود ِ تو،
شاعر و نويسنده شدم، اصلاً خواستم برايت همه كس شوم تا فقط باشي، تا فقط يكي از آن لبخندهايي كه دل را با خود به ناكجا آباد مي برد، تحويلم دهي.
همچون يك مُسكن شده بودي برايم!
اگر نبودي، از درد ميمردم اما زياد مصرف كردنت هم مصادف با مرگ بود.
نمي دانستم بخواهمت يا نخواهم و بي خيالت شوم.
لعنت به اين عشقهايي كه غير منتظره، در ِ خانهي دلت را مي زنند، دست بند را دور دستانت مي بندند و تو را به زندان ِ معشوق مي فرستند.
 
آخرین ویرایش

ف.سین

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/13/18
ارسال ها
854
امتیاز
28,473
يك عاشق، همچون احمق ها، عاشق مي شود و هنگام ِ ابراز جا مي زند! نه براي آنكه ذرهاي از علاقهاش كم شده، نه! براي آن كه ميترسد طرف ِ مقابل، پَسش بزند.
حكايت ِ من نيز، همان شده بود.
حاضر بودم برايت بميرم و جانم را به فدايت كنم اما از طرفي، از اين مي ترسيدم كه خود ِ مهربانت را براي هميشه از من ِ عاشق، بگيري.
نه مي دانستي چه كسي هستم و نه مي خواستم كه بداني؛ آخر اگر يك غريبه بودم، بهتر بود!
 
آخرین ویرایش

ف.سین

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/13/18
ارسال ها
854
امتیاز
28,473
مي خواستم پا پس بكشم و فراموشش كنم اما دل اسير شده بود و هرچند كه منطقي برايش حرف مي زدم، باز هم بي تأثير بود! اصلاً انگار منطق و اين جور چيزها سرش نمي شد.
مي
گفتم: "ديوانه اين عشق، عاقبتي جز تنهايي ندارد. بيا بزرگواري كن و رهايش كن." اما مگر گوش ميداد؟ كر شده بود!
گفتم: "ببين به تو رو نميدهد، اصلاً تو را نميخواهد."
اما مگر ميديد؟ انگار كور شده بود.
دست آخري هم فهميدم كه كاملاً ناتوان است، چرا كه دوست نداشت حقيقت را بشنود.
فكر مي كردم نرم شده، خواستم باز هم دليل ِ منطقي اي برايش بياورم تا نظرش عوض شود كه زمزمه كرد:
"حرف هايت واقعي نيست، چرا كه هيچ چيز به اندازه ي او، خوب و واقعي نيست."
 
آخرین ویرایش

ف.سین

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/13/18
ارسال ها
854
امتیاز
28,473
با خودم درگير بودم!
به حرف هيچ
كس گوش نمي دادم. با همه ي عالم و آدم، درست و حسابي لج كرده بودم و قصد نداشتم كوتاه بيايم. از همه ي كارهايم جا مانده بودم، انگار عقربه ي ساعت براي من يكي، متوقف شده بود و جلوتر نمي رفت.
حتي اجازه نمي دادم كسي نزديكم بيايد، انگار همه را محروم كرده بودم. مي خواستم هرطور شده، يا تو را فراموش كنم و يا از شر ِ اين دل خلاص شوم و جايش سنگ قرار دهم.
نمي دانم همه عاشق شوند، اين بلا به سرشان ميآيد يا فقط من بدشانس واقع شدم و به اين درد مبتلا گشتم.
نمي دانم كدام يك از روزها بود كه آشنايي را ديدم. خوب نگاهم كرد، معذب شدم و حال و احوالي سرد كردم. اين تازگيها متوجه شده بودم كس ِ ديگري هم به من علاقه دارد و من...
ميدانم دل شكستن هنر نيست اما گاهي بايد براي خيلي از آنهايي كه دوستشان داريم، دل خيلي ها را بشكنيم. من براي تو، دل ِ او را شكستم.
خواستم خداحافظي كنم و بروم، هنوز قدمي برنداشته بودم كه آرام لـب زد:
-بعضي آدم
ها، خيلي خوب درد همديگه رو مي فهمن چون خودشون هم به اون درد مبتلا هستن. خداحافظ هم درد!

آن روز، فهميدم در عين حال مي تواني به يك درد مبتلا باشي اما درمان كس ديگري هم باشي.
من مبتلا به عشقش و درمان ِ درد ِ دل كس ديگري بودم.
 
آخرین ویرایش

ف.سین

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/13/18
ارسال ها
854
امتیاز
28,473
از پشتِ ديوار پنهاني ديدنت هم عالمي دارد
دلبر ِ من!
هميشه در حال لبخند زدن بودي و من به اين لبخندهاي شيرين و آرامشدهنده، بد عادت كرده بودم و در تصورات، ميديدم اگر روزي آشفته باشي، اگر روزي لبخند نزني، زمين و زمان را به هم ميدوزم.
خبر رسيد همان آشنا، از جانش گذشته و ميخواسته خودش را خلاص كند.
با خودم گفتم: "احمق است! آخر براي كدام نفهمي دست به چنين كاري زده؟"
بعدها فهميدم همان نفهم، خودم بودم.
به خدا كه سخت است اين گونه لاي منگنه باشي، سخت است بين دوراهي بماني. يك طرف اويي كه دوستش داري و يك طرف اويي كه دوستت دارد.
مادر براي پرسيدن حال ِ اين آشنا، راهي شد و من نيز با سر هم كردن يك دليل، تصميم گرفتم ملاقاتش كنم و به يك نحوي به او بفهمانم كه براي من ِ بي ارزش كه مسلماً لايق عشق پاكش نيستم، خودش را به آب و آتش نزند.
افسوس كه فقط بلديم همين دو جمله
ي غيرمنطقي را براي يك دوستداشتن ِ غيرمنطقيتر رديف كنيم و در آخر هم بگوييم: "من به دردت نميخورم."
همهي اين جملاتي را كه آماده كرده بودم، بيوقفه برايش گفتم. در آخر ميداني چه شد؟
خيلي تلخ خنديد، از آن خندههاي تلخي كه اشك ديگران را هم در ميآورد. آهسته زمزمه كرد: "منم خيلي دوستت دارم."
فهميدم يك
عاشق، برخي وقت ها، واقعاً حقيقتهاي به اصطلاح تلخ را نمي شنود. نه اين كه نخواهد، اصلاً نمي تواند، تاب ِ شنيدن ندارد؛ در اين مواقع عجيب كر مي شود و احساس مي كند همان هايي كه در تصورش بوده اند را شنيده است.
 
آخرین ویرایش

ف.سین

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/13/18
ارسال ها
854
امتیاز
28,473
كسي كه دوستم داشت، خودش را حبس كرد و در ِ قفس تنگش را بست و به من فهماند كه بروم و گم شوم!
من نيز خودم را در قفس حبس كردم و به اويي كه دوست داشتم انديشيدم.
او چه؟ هنوز گرفتار نشده بود؟ گير نيفتاده بود؟
 
آخرین ویرایش

ف.سین

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
1/13/18
ارسال ها
854
امتیاز
28,473
گاهي بايد خودمان را محروم كنيم از ديدن ِ آدم هايي كه حال ِ دلمان را خوب مي كنند. گاهي بايد خودمان را حبس كنيم، در را قفل كنيم و كليد را جايي بگذاريم و سپس، خودمان را گول بزنيم كه انگار نمي دانيم جاي كليد كجاست؛ در صورتي كه مي دانيم. "
من،
خودم را از پنهاني ديدزدنت هم محروم كرده بودم. براي بهبود ِ حالم، براي بهترشدن ِ زندگي ِ به هم ريخته ام، براي پيش رفتن ِ كارهايم، بايد تو را از خودم محروم مي كردم.
معتقد بودم حسي ست كه خيلي زود كمرنگ مي شود و من فقط فاز ِ آدمهاي عاشق را برداشته ام و ادعاي عاشقي مي كنم.
بابا من و چه به عشق؟! اصلاً با هم سازگار نيستيم.
 
آخرین ویرایش
وضعیت
موضوع بسته شده است.
بالا