ای مخزن اسرارم تا صبح مرا دریابیا رب ز لبم دور نما این شر و ورها
تا زین سخنم جنگ نیفتد به زبانها
آرم به در جنت، جامی پره از شربتبا شعر کمی حالم ؛ بهتر شده ای جانا
کاش شعر و غزل هر شب باشد برِ من جانا
دستم بر مهتاب و مهتاب بود حیرانتا
لب زده ام غم را شعرم به زبان آمد
افسوس از این قصه کین با دل پر آمد
ناخوانده شود مهمان در محفل رنگینششعر خودت عالی تره
ناخوانده شدم مهمان
دریاب دلم با جان