کامل شده مجموعه دلنوشته‌‌های پریشان‌دل | راحله خالقی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Rahele.khaleghi
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 36
  • بازدیدها 1,223
  • Tagged users هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Rahele.khaleghi

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,447
پسندها
18,123
امتیازها
42,073
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام مجموعه: پریشان‌دل
نویسنده: راحله خالقی
ویراستار: Morf
تگ: محبوب
516242.jpg
مقدمه:
مصداقِ بارز «من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود»، منم!
جانم رفته و من مانده‌ام و واگویه‌هایی که قصد کشتنم را دارند!
من مانده‌ام و خاطراتی که اسیر خاکِ فراموشی شده‌اند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ZahraRezai

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
20/8/20
ارسالی‌ها
1,129
پسندها
12,230
امتیازها
33,373
مدال‌ها
16
سن
16
•| بسم رب القلم |•

آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...
653923_55d8129b2b3bd338171f79aeb97b64bc.jpg

نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
"قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"

پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Rahele.khaleghi

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,447
پسندها
18,123
امتیازها
42,073
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #3
***
شب که می‌رسد.
آدم‌ها در لاک تنهایی خود فرو می‌روند.
چشم‌هایشان خیره به صفحه‌ی دیجیتال مقابلشان، در انتظار یک‌پیام از شخصی خاص!
کسی که بوی یک‌آشنای غریب را در خود جای داده است!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Rahele.khaleghi

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,447
پسندها
18,123
امتیازها
42,073
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #4
***
من به دل‌دار، آشنای غریب می‌گویم.
کسی که هست؛ اما نیست!
بی‌هوا می‌آید، جان را می‌رباید و می‌رود؛ چنان که از ابتدا نبوده است.
و تو می‌مانی و مجموعه‌ی کثیری از خاطرات ملتهب!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Rahele.khaleghi

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,447
پسندها
18,123
امتیازها
42,073
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
باید بپرسیم از آن‌ها
اگر قصدشان رفتن بود، چرا آمدند؟!
چرا چنین بی‌رحمانه بر بام زندگیِ ما نقش خاطره زدند؟!
شما که می‌خواهید بروید، ما را از همان ابتدا به حال خود بگذارید!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Rahele.khaleghi

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,447
پسندها
18,123
امتیازها
42,073
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
آدم است دیگر!
بی‌هوا دل می‌بازد، چشم می‌بندد و در آغوش عشق، غرق می‌گردد.
کسی چه می‌داند از این آغوشِ گرم که سرمای خنجر درد را در خود پنهان کرده است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Rahele.khaleghi

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,447
پسندها
18,123
امتیازها
42,073
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #7
***
در این دنیای وانفسا، یأس دست دراز کرده و دور گردن‌هایمان پیچیده!
شب‌ها چنان سیاه و تاریک‌اند که امیدی به اتمامشان نیست!
جان‌ گیرند این شب‌های دراز که با تمام وجود دردها را بر تن‌هایمان شلاق‌وار می‌کوبند و نمی‌بینند تن‌های گلگون شده‌ی‌ ما را از شدت هجوم غم‌ها!
به کجا پناه ببریم که رها شویم ازین بند سیه‌گون؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Rahele.khaleghi

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,447
پسندها
18,123
امتیازها
42,073
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #8
***
همه یک‌جایی می‌بُریم
یک‌جایی نفس کم می‌آوریم؛
همان زمان، رفتن را تنها راه چاره دانسته و می‌رویم!
من هم رفتم!
تو هم یک‌روز، یک‌جا می‌بری
خسته می‌شوی و تمام کوله بارت می‌شود
یک‌کیف!
می‌دانی گاهی نداشتن‌ها
خیلی بهتر از داشتن‌ هاست!
تو هم یک‌روز دندان لق دوست داشتن کسی را می‌کنی و می‌روی!
شاید آن روز تو را در میانه‌ی بارش دلتنگی ببینم؛ اما بی‌آنکه کلامی میانمان رد و بدل شود
از کنارت می‌گذرم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Rahele.khaleghi

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,447
پسندها
18,123
امتیازها
42,073
مدال‌ها
26
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
مدت زیادی از آخرین خنده‌ام می‌گذرد.
خنده‌ی لب‌هایم را نه، خنده‌ی چشم‌هایم را می‌گویم!
لب‌ها به اجبار هم کِش می‌آیند و طرح لبخند به خود می‌گیرند؛ اما چشم‌ها!
چشم‌ها آینه‌ی تمام نمای احساسات‌اند.
آنچه که حوالی دل‌هایمان رخ می‌دهد
در دیدگانمان می‌درخشد.
چشم‌های ما هرگز دروغ نمی‌گویند
و من سال‌ها است با نگاه نخندیده‌ام!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Rahele.khaleghi

نویسنده انجمن
تاریخ ثبت‌نام
22/7/20
ارسالی‌ها
1,447
پسندها
18,123
امتیازها
42,073
مدال‌ها
26
***
من آن مجنون شوریده سرم
که جنونم شده ورد زبان خلق و فلک!
و تویی که مرا شوریده ‌سر ساختی
آوازه‌ی دیوانگی‌ام را نشنیدی!
نشنیدی و ندیدی که با دیدنم بر سر هر کوی و برزن راه کج می‌کنی و چون نازی‌ها قلب عاشقم را شکنجه می‌دهی.
راستی مگر می‌شود تو آزار برسانی و من عاشق‌تر بشوم؟!
تو پلک برهم زنی و من دیوانه‌تر بشوم؟!
مو پریشان کنی و من در رَه تو جان از کف بدهم؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا