• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان از من تا به تو | سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن یک رمان

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #31
او عاشق شایعه پراکنی بود؛ آن هم برای دشمن عزیزش که سخت و محکم او را بر زمین زده بود. پوزخندی زد. کاری می‌کرد تا بلکه آبروی نرگس را ببرد. پلکی زد و نگاهش را از پنجره‌ی کلاس گرفت و به نگین خیره شد.
***
عطسه‌ای کرد و نیز گفت:
- مامان جان، قرص کپسول سرماخوردگی نداری؟ گلوم چرک کرده و درد می‌کنه!
مهرانه خانم سری تأسف تکان می‌دهد.
- حساسیت فصلی پیدا کردی علی‌جان!
علی ابروان‌اش بالا رفت.
- یعنی میگی به البرز نریم؟
مهرانه خانم سری به عنوان «به جز این چی‌کار کنیم» تکان داد و دست پسرش را گرفت.
- آره؛ حالا بیا بریم تا بهت دارو بدم پسرم!
لبخندی به روی مادرش زد و نیز گفت:
- مامان، بابت حرف دیروزم ازت معذرت می‌خوام!
یک‌بار دیگر عطسه‌ای نمود و به همراه مادرش مهرانه‌خانم، به سمت آشپزخانه هدایت گشتند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Mers~

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #32
علی با لبخند به کارهای مادرش نظارت می‌کرد. خدا را شکر می‌کرد که چنین مادری بالای‌سر او است و به هیچ‌وجه او را تنها نگذاشته است.
مهرانه‌خانم، لیوان از جالیوانی برداشت و برای علی از شیرآب، آب ولرم را گشود و در حین کارش، از علی پرسید:
- این نویسنده‌ای که گفتی، چند سالشه؟
علی زبان خود را بر ل*ب‌هایش خیساند و گفت:
- این چه سؤالیه مادر من؟ شونزده‌سالشه!
مهرانه خانم چشم‌هایش را می‌بندد.
- کار بلده؟
علی با شور و شعف، با ذوق برای مهرانه‌خانم توضیح می‌دهد:
- آره مامان! تازه اتفاقی هم‌دیگه رو داخل مدسه‌شون که دیروز اجرا داشتم، دیدیم!
علی نمی‌دانست که چرا این‌‌گونه حرف‌ها را با مشتاق فراوانی برای مادرش شرح می‌دهد؛ البته دیرتر و سریع عاشق‌شدنِ نرگس!
مهرانه‌خانم، لیوان آب به علی داد و به چشم‌های علی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Mers~

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #33
سهراب کنترل خود را از دست داد و نیز خندید؛ ولی نرگس دست‌بردار او نبود.
- جواب ندادی برادرجان!
لحن نرگس انبوهی از شیطنت جمع شده بود. سهراب لبخندی زد و گفت:
- نه خواهر من! نه عزیز دل من!
آزیتا خانم، لبخندی بر همسرش زد و گفت:
- سینا، میگم که اگر این دوتا نبودن، ما باید از غصه دق می‌کردیم!
سینا لبخندی زد.
- آره خانم جان!
هردو خندیدند و نیز آقا سینا به رانندگی خود رسید. نرگس عکسی از سهراب گرفت و با خنده حرف زد:
- خیلی‌خب، پس چرا من دو هفته‌ی قبل که خونه بودم، قشنگ و مردانه و گاهاً رقص‌های قدیمی می‌رفتی، هان؟ فیلمشو هم دارم آقا، فکر نکن که می‌خوای از دستم قِصر در بری!
سهراب با حالتی که بی‌چاره شده‌است، نالید:
- خیلی‌خب، خیلی‌خب! من تسلیمم، فقط یادت باشه من این کارت رو بی‌پاسخ نخواهم گذاشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Mers~
عقب
بالا