- تاریخ ثبتنام
- 31/7/24
- ارسالیها
- 687
- پسندها
- 1,677
- امتیازها
- 10,973
- مدالها
- 11
- سن
- 18
- نویسنده موضوع
- #31
او عاشق شایعه پراکنی بود؛ آن هم برای دشمن عزیزش که سخت و محکم او را بر زمین زده بود. پوزخندی زد. کاری میکرد تا بلکه آبروی نرگس را ببرد. پلکی زد و نگاهش را از پنجرهی کلاس گرفت و به نگین خیره شد.
***
عطسهای کرد و نیز گفت:
- مامان جان، قرص کپسول سرماخوردگی نداری؟ گلوم چرک کرده و درد میکنه!
مهرانه خانم سری تأسف تکان میدهد.
- حساسیت فصلی پیدا کردی علیجان!
علی ابرواناش بالا رفت.
- یعنی میگی به البرز نریم؟
مهرانه خانم سری به عنوان «به جز این چیکار کنیم» تکان داد و دست پسرش را گرفت.
- آره؛ حالا بیا بریم تا بهت دارو بدم پسرم!
لبخندی به روی مادرش زد و نیز گفت:
- مامان، بابت حرف دیروزم ازت معذرت میخوام!
یکبار دیگر عطسهای نمود و به همراه مادرش مهرانهخانم، به سمت آشپزخانه هدایت گشتند...
***
عطسهای کرد و نیز گفت:
- مامان جان، قرص کپسول سرماخوردگی نداری؟ گلوم چرک کرده و درد میکنه!
مهرانه خانم سری تأسف تکان میدهد.
- حساسیت فصلی پیدا کردی علیجان!
علی ابرواناش بالا رفت.
- یعنی میگی به البرز نریم؟
مهرانه خانم سری به عنوان «به جز این چیکار کنیم» تکان داد و دست پسرش را گرفت.
- آره؛ حالا بیا بریم تا بهت دارو بدم پسرم!
لبخندی به روی مادرش زد و نیز گفت:
- مامان، بابت حرف دیروزم ازت معذرت میخوام!
یکبار دیگر عطسهای نمود و به همراه مادرش مهرانهخانم، به سمت آشپزخانه هدایت گشتند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.