• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه‌های تمرد | مایار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mayar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 37
  • بازدیدها بازدیدها 782
  • کاربران تگ شده هیچ

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #11
آنا با چشم‌های گرد و پر از بهت نگاهم می‌کرد. نیوت با صدای بلند گفت:
- مایا، چی داری میگی؟ دیوونه شدی؟
حالم بد بود. بغض گلویم را می‌فشرد. دلم می‌خواست گریه کنم؛ اما قبل از هر چیز، به بچه‌ها نگاه کردم. چشم‌هایشان پر از سؤال بود، پر از ترس. فریاد زدم، صدایم شکست.
- آره نیوت! آره، دیوونه شدم! شماها هم اشتباه کردین که به حرف یه دیوونهٔ احمق گوش دادین!
دیگر نمی‌توانستم بغضم را نگه دارم. پاهایم بی‌اختیار شروع به دویدن کردند. از آن‌ها دور شدم، نیاز به تنهایی داشتم؛ جایی که بتوانم خودم را سبک کنم.
دویدم و دویدم. نفس‌هایم تند شده بود، قلبم مثل پتک می‌کوبید. وقتی به خودم آمدم، دیدم روی پشت‌بامم. همان پاتوق همیشگی. به گوشهٔ پشت‌بام رفتم. دیوارهای سیمانی ترک‌خورده زیر نور سرد ماه سایه انداخته بودند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #12
به دختر نگاه کردم؛ زیر نور سرد ماه، موهای قهوه‌ای و بلندش بر شانه‌هایش ریخته بود و چشم‌های درشت و زیبای قهوه‌ای‌اش با کنجکاوی به من دوخته شده بود. از کنجکاوی‌اش خوشم نیامد و با سردی گفتم:
- فکر نمی‌کنم به تو ربطی داشته باشه.
سرش پایین افتاد، انگار سنگینی حرفم روی شانه‌هایش نشست. با صدایی آرام گفت:
- ببخشید... اگه ناراحتت کردم. منظوری نداشتم.
سری تکان دادم و خواستم بروم؛ اما چیزی در نگاهش باعث شد لحظه‌ای مکث کنم. برگشتم و با صدایی محکم گفتم:
- در ضمن، بهتره حس کنجکاویت رو کنترل کنی؛ وگرنه اتفاق‌های خوبی برات نمی‌افته. این‌جا هر چیزی بهایی داره.
چشم‌هایش گرد شد؛ اما لبخند کوچکی زد.
- ممنون بابت نصیحتت.
سرم را تکان دادم و از پشت‌بام خارج شدم. راهروهای تاریک خوابگاه بوی نم و زنگ‌زدگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #13
《گذشته: چهار سال پیش》
تمام بدنم کوفته بود، انگار استخوان‌هایم خرد شده باشند. دهانم خشک بود و زبانم مثل تکه‌ای چوب به سقف دهانم چسبیده بود. با زحمت لای چشم‌هایم را باز کردم، اما همه‌جا تاریک بود؛ تاریکی غلیظی که حتی سایه‌ای از نور در آن پیدا نمی‌شد.
جایی که بودم مدام تکان می‌خورد؛ مثل اینکه روی موجی بی‌پایان افتاده باشم. معده‌ام به هم می‌پیچید، حالت تهوع مثل خنجری در شکمم می‌چرخید. سرم درد می‌کرد، گیج بودم، هیچ‌چیز یادم نمی‌آمد. با فشار به ذهنم، تکه‌هایی از خاطرات برگشتند و تازه فهمیدم در چه مخمصه‌ای گیر افتاده‌ام. نصفه‌نیمه از جا بلند شدم. دست‌هایم را روی دیوار کشیدم، سرد و نمناک بود. تصمیم گرفتم دورتادور اتاق را لمس کنم، شاید در یا پنجره‌ای پیدا کنم. هنوز چیزی ندیده بودم که ناگهان کمرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #14
مرد گوریلی با قدم‌های سنگین و صدای غرش‌مانند به سمت مردی که حرف زده بود هجوم برد. یقه‌اش را با دست‌های بزرگ و پرمویش گرفت، انگار می‌خواست او را از زمین بلند کند. صدای خشمش مثل پتک روی سر همه فرود آمد.
- دِ آخه احمق چلمنگ! الان با این جغل بچه چی‌کار کنم، ها؟!
صورت مرد بی‌چاره کم‌کم به رنگ سرخ درآمد، رگ‌های گردنش بیرون زده بودند، نفسش بند آمده بود. فکر می‌کردم همین حالا خفه می‌شود. یکی دیگر از مردها، لاغر و کشیده مثل نی‌قلیون، با عجله جلو دوید.
- رئیس، آروم باشین! دارین می‌کشینش!
مرد گوریلی با عصبانیت یقه‌اش را ول کرد. مرد بیچاره مثل کیسه‌ای خالی روی زمین افتاد و نفس‌نفس زد. رئیس با کلافگی دست‌های پرمویش را روی صورتش کشید، انگار می‌خواست خشمش را پنهان کند؛ اما بیش‌تر شبیه حیوانی زخمی بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #15
《زمان حال》
با تکان دادن‌های آرام دست کسی از گذشته به حال پرت شدم. صدای دختر پرروئه در گوشم پیچید.
- هی، حالت خوبه؟ نکنه از این‌که گفتم چشمات سردن ناراحت شدی؟
سرم را چرخاندم. نگاهش کردم؛ زیر نور ماه، صورتش روشن و کنجکاو بود. لبخند ملیحی زدم، لبخندی که بیش‌تر برای آرام کردن او بود تا خودم.
- نه، نگران نباش. ناراحت نشدم... فقط یاد گذشته افتادم، همین.
ناگهان چشم‌هایش برق زد. از حالت درازکش خارج شده و نشست، کمی مکث کرد و بعد با لحنی جدی‌تر گفت:
- می‌گم، یه درخواستی داشتم.
من هم به تبعیت از او نشستم، و ابروهایم بالا رفت.
- چی می‌خوای؟
- میشه با هم دوست بشیم؟
حیرت‌زده شدم. به خودم اشاره کردم، انگار مطمئن نبودم درست شنیده باشم.
- می‌خوای با من دوست بشی؟ مطمئنی؟
با اعتمادبه‌نفس سرش را تکان داد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #16
با تعجب به صورت جولیا نگاه کردم؛ همان چهره‌ی پرانرژی و پررو حالا غمگین و شکسته بود. نور سرد ماه روی گونه‌هایش افتاده بود و اشک‌هایش مثل خطی نقره‌ای درخشیدند.
- ببینم، خوبی؟
نفس عمیقی کشید، شانه‌هایش لرزیدند.
- ها... آره، آره خوبم! فقط یاد داداشم افتادم.
نفس لرزانش را بیرون داد، مثل آهی که از عمق وجودش بیرون می‌آمد.
- می‌دونی مایا... خیلی دلم براش تنگ شده!
بغضش ترکید. بی‌اختیار سرش را در آغوشم گرفت. موهای قهوه‌ای‌اش روی دستم ریخت، بوی نم و غبار پشت‌بام با بوی موهایش قاطی شد. آرام دستم را روی موهایش کشیدم، نوازشی که بیشتر برای آرام کردن دل خودم بود تا او. زمزمه کردم، آن‌قدر آهسته که فقط خودش بشنود:
- خب، شاید تازه دوست شده باشیم... ولی اگه چیزی اذیتت می‌کنه می‌تونی بهم بگی. شاید بهم نیاد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #17
سرش را با غم و اندوه پایین انداخت، شانه‌هایش لرزیدند. صدایش مثل زمزمه‌ای شکست‌خورده در سکوت پشت‌بام پیچید.
- خلافکارها هنوز دستگیر نشده بودن... وقتی داشتیم به سمت بابام و داداشم می‌رفتیم، یکی از اون‌ها از دور اسلحه‌اش رو به سمتم گرفت و شلیک کرد. چشم‌هایم از حدقه بیرون زد. نفس در گلویم گیر کرد.
- ش... شلیک کرد؟!
سرش را بالا گرفت. اشک‌هایش در نور ماه مثل قطرات نقره‌ای می‌درخشیدند. نگاهم کرد، صدایش لرزان بود:
- آره، شلیک کرد! همون موقع نفهمیدم چی‌شد... فقط دیدم مامانم مقابلم ایستاده، تیر درست خورد کنار قلبش. فهمیدی؟ مامانم خودش رو جلوی من انداخت... .
دست‌هایم بی‌اختیار روی دهانم رفت. هینی کشیدم، ترسیده و با چشم‌های گرد به او خیره شدم.
- ما... مامانت چی‌شد؟
صدایش شکست، کوتاه و دردناک.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #18
صف‌ها شکل گرفته بودند؛ سمت راست و سمت چپ، مثل دو دیوار انسانی. سکوتی سنگین روی جمع افتاده بود، فقط صدای نفس‌های مضطرب بچه‌ها شنیده می‌شد. کاترین با نگاه سرد و بی‌رحمش صف‌ها را برانداز کرد. اول به سمت چپ نگاه کرد؛ بچه‌هایی که سواد نداشتند، با چشم‌های ترسیده و دست‌های لرزان.
- خب، با شماها کاری ندارم. می‌تونید وسایل‌هاتون رو بگیرید و برید سر کارتون.
صدایش مثل تیغی خشک و بی‌روح در فضا پیچید. بچه‌های صف چپ با عجله پراکنده شدند، انگار از سایه‌ی نگاهش فرار می‌کردند. بعد نگاهش را به سمت ما انداخت؛ صف راست، بچه‌هایی که سواد داشتند. چشم‌هایش برق خطرناکی داشت.
- و شماها... از امروز به بعد دیگه کارهای همیشگی رو انجام نمی‌دید. به دستور رئیس کولتر، از حالا باید قوای بدنیتون رو تقویت کنید.
همه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #19
قهقهه‌ام هنوز توی فضا می‌پیچید که ناگهان دردی وحشتناک مثل تیر به بازویم خورد. با ناباوری سرم را چرخاندم و آنا را دیدم. اخم کرده بود؛ اما گوشه‌ی لبش شیطنتی پیدا بود، انگار از این ضربه لذت برده باشد.
- زهرمار! واسه چی می‌خندی؟
با ترسی نمایشی به عقب رفتم و پشت نیوت قایم شدم، مثل بچه‌ای که دنبال پناهگاه باشد.
- وا! برای چی عصبانی می‌شی؟ خب بامزه گفتی، منم خنده‌م گرفت. خندیدن جرمه مگه؟
آنا با اخم جدی نگاهم کرد، صدایش پر از تهدید بود:
- بله! وقتی من دارم جدی حرف می‌زنم، خندیدن هم جرمه. دفعه آخرت باشه ها! اگه یه بار دیگه تکرار بشه، کچلت می‌کنم تا بی‌شوهر بمونی!
چشم‌هایم گرد شد، با تعجب نگاهش کردم.
- جانم؟! می‌خوای منو کچل کنی؟ آره؟ تو جرأت داری به موهای من نزدیک شو،
اون وقته که دیگه تضمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #20
کاترین وقتی تعجب و مکث ما را دید، اخم‌هایش را درهم کشید. صدایش مثل شلاقی در هوا پیچید:
- پس چرا عین مترسک دارید منو نگاه می‌کنید؟ بجنبید، شروع کنید!
همگی با خستگی و بی‌حالی روی زمین خم شدیم. کف دست‌هایمان روی خاک زبر محوطه نشست، انگشت‌های پاهایمان به زمین فشار آوردند. صدای برخورد نفس‌های بریده با سکوت فضا قاطی شد. شروع کردیم به شنا رفتن، هر حرکت مثل کوهی روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. تازه نزدیک بیست‌تا رفته بودیم که یکی از بچه‌ها با ناله‌ای افتاد. کاترین مثل حیوانی خشمگین جلو آمد، صدایش بلند شد:
- بی‌عرضه‌ها! از الان به بعد، اگر کسی بیفته، شنا رفتنتون از اول شروع میشه!
همه با بدبختی به هم نگاه کردیم. چشم‌هایمان پر از ناامیدی بود. در دل لعنت فرستادم به لحظه‌ای که گفتم سواد دارم. حاضر بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] W-XixI

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا