- تاریخ ثبتنام
- 28/3/25
- ارسالیها
- 61
- پسندها
- 188
- امتیازها
- 523
- مدالها
- 2
- نویسنده موضوع
- #31
محکم به داخل هلم دادند؛ بدنم با زمین سرد و خاکی برخورد کرد. صدای بسته شدن در و قفل شدنش مثل پتک روی سرم فرود آمد. با نفسهای بریده از جا بلند شدم و فریاد زدم:
- هوی! در رو باز کنید! کَرید مگه؟ گفتم بیاید در رو باز کنید!
مشتهایم را با تمام توان به در میکوبیدم؛ صدای کوبیدن درب در فضای خالی انبار پیچید. ناگهان صدای منزجرکنندهی کلویی از پشت در آمد، پر از تمسخر:
- اِ مایا... به نظرم انقدر سروصدا نکن، چون اینجا هیچکس صداتو نمیشنوه. بیخود داری تلاش میکنی.
با خشم غریدم:
- ببند دهنتو عوضی! درو باز کن، میخوام بیام بیرون!
کلویی با خندهای سرد جواب داد:
- متأسفم! من دیگه باید برم... اون تو خوش بگذره، بایبای!
صدای قهقههی او و دوستانش در تاریکی پیچید و بعد صدای قدمهایشان دور شد. سکوتی سنگین...
- هوی! در رو باز کنید! کَرید مگه؟ گفتم بیاید در رو باز کنید!
مشتهایم را با تمام توان به در میکوبیدم؛ صدای کوبیدن درب در فضای خالی انبار پیچید. ناگهان صدای منزجرکنندهی کلویی از پشت در آمد، پر از تمسخر:
- اِ مایا... به نظرم انقدر سروصدا نکن، چون اینجا هیچکس صداتو نمیشنوه. بیخود داری تلاش میکنی.
با خشم غریدم:
- ببند دهنتو عوضی! درو باز کن، میخوام بیام بیرون!
کلویی با خندهای سرد جواب داد:
- متأسفم! من دیگه باید برم... اون تو خوش بگذره، بایبای!
صدای قهقههی او و دوستانش در تاریکی پیچید و بعد صدای قدمهایشان دور شد. سکوتی سنگین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر