- تاریخ ثبتنام
- 2/4/17
- ارسالیها
- 196
- پسندها
- 737
- امتیازها
- 3,933
- مدالها
- 7
- سن
- 30
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #41
دستهای مادرم آرام از هم باز شدند. سرش پایین افتاد و نگاهش روی نقشهای فرش ماند؛ انگار میان پیچوخم همان گلها، دنبال جملهای میگشت که سالها جرئت گفتنش را نداشت. بعد کف دستش را آهسته روی پیشانی کشید و چشمهایش را برای چند لحظه بست؛ مثل کسی که میداند با گفتن چند کلمه، دیگر هیچ راهی برای بازگشت باقی نمیماند.
وقتی دوباره نگاهم کرد، خستگی سالها در چینهای صورتش نشسته بود.
لبهایش چند بار بیصدا تکان خوردند.
بعد آهسته گفت:
- حقیقت اینه که... منم هیچوقت نفهمیدم پدرت واقعاً چی بود.
نگاهش از صورتم گذشت و جایی پشت پنجره، میان شاخههای خشک درخت حیاط گم شد.
- فقط مطمئنم... یه انسان معمولی نبود.
انگشتهایش بیاختیار دور گردنبندی حلقه شدند که همیشه از زیر یقهاش پیدا بود. زنجیر را میان...
وقتی دوباره نگاهم کرد، خستگی سالها در چینهای صورتش نشسته بود.
لبهایش چند بار بیصدا تکان خوردند.
بعد آهسته گفت:
- حقیقت اینه که... منم هیچوقت نفهمیدم پدرت واقعاً چی بود.
نگاهش از صورتم گذشت و جایی پشت پنجره، میان شاخههای خشک درخت حیاط گم شد.
- فقط مطمئنم... یه انسان معمولی نبود.
انگشتهایش بیاختیار دور گردنبندی حلقه شدند که همیشه از زیر یقهاش پیدا بود. زنجیر را میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش