- تاریخ ثبتنام
- 24/6/19
- ارسالیها
- 397
- پسندها
- 5,238
- امتیازها
- 21,413
- مدالها
- 12
تو بادهی این جامی، تو میکنیام مسخردارم من از فراقش در دیده صد علامت
راز دلم ندانی هست این سخن صداقت
تو این منِ عاقل را مجنون میکنی آخر
تو بادهی این جامی، تو میکنیام مسخردارم من از فراقش در دیده صد علامت
راز دلم ندانی هست این سخن صداقت
رویای تو در سر دارم اما همه اش یک خواب است..تو بادهی این جامی، تو میکنیام مسخر
تو این منِ عاقل را مجنون میکنی آخر
تو را دیدم و انفجار شعری رخ دادرویای تو در سر دارم اما همه اش یک خواب است..
میشود بیدار کنی و بگویی اعجاب است؟
راز تلخیست میان من و ایمان و خداتو را دیدم و انفجار شعری رخ داد
از آن روز مدام از تو سرودم دیگر
نگرانی، تشویش، به دلم چنگ زد و منراز تلخیست میان من و ایمان و خدا
تا روم سجده کنم یاد تو آید به میان...
داد از دل عشاق به جا مانده ز عشقنگرانی، تشویش، به دلم چنگ زد و من
ضربانم به تسریع بیفتاد به بسامد
تو که رفتی خورشید هم چشم فرو بستداد از دل عشاق به جا مانده ز عشق
این قافله تا آخر عمر همه سرگردان است...
مردن را زندگی کردن بود کار تمام شهر...تو که رفتی خورشید هم چشم فرو بست
چه غریبانه به سیاهی بدل شد سپیدهدم
رخسارهی تو کشت مرا، بُرد مرا، در به درممردن را زندگی کردن بود کار تمام شهر...
تو خواهی تیغ من باشی که هردم میزنی بر قهر؟
میکنی هردم پریشان حال این درویش را...رخسارهی تو کشت مرا، بُرد مرا، در به درم
اینجا به نزدم بیا، ای که تویی تاج سرم