• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه‌های تمرد | مایار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mayar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 37
  • بازدیدها بازدیدها 782
  • کاربران تگ شده هیچ

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
سایه‌های تمرد
نام نویسنده:
مایار
ژانر رمان:
عاشقانه، تراژدی، جنایی
کد ناظر:5826
ناظر: @W-XixI


خلاصه:
در دل شبی تاریک، دختری رؤیایی و حساس به‌دست خلافکاران ربوده می‌شود. آغازی تلخ برای سفری دشوار که او را از لطافت به سختی می‌کشاند. در مسیر بقا، با ترس‌ها و دردهایش روبرو می‌شود و آرام‌آرام از انسانی شکننده به شخصیتی سرد و فولادی بدل می‌گردد؛ کسی که دیگر از تاریکی نمی‌هراسد، بلکه در آن شکل می‌گیرد.

مقدمه:
در جهانی که تاریکی و سکوت بر همه‌چیز سایه انداخته، هر نفس بهایی دارد. این‌جا جایی‌ست که انسانیت در برابر بقا قرار می‌گیرد و مرز میان امید و ناامیدی باریک‌تر از همیشه است. هر نگاه، هر قدم، و هر انتخاب می‌تواند سرنوشت را تغییر دهد.
این داستان، قصه‌ی سقوط و پرواز است؛ قصه‌ی دل‌هایی که در میان درد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mayar

Abra_.

مدیر بازنشسته
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
121
پسندها
1,968
امتیازها
9,703
مدال‌ها
7
سن
20
  • #2
IMG_20250331_111735_736.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

"قوانین جامع تایپ رمان"

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
"نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران"

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
《فصل یک: آغاز در تاریکی》

صدای گوش‌خراش کاترین مثل پتک روی دیوارهای نمور خوابگاه کوبیده شد.
- هوی بی‌مصرفا! خودتون رو جمع کنید، بیاید بیرون. سرشماری داریم!
هر بار که صدای او در فضای سازمان می‌پیچید، انگار همهٔ زخم‌های گذشته دوباره باز می‌شدند؛ از جا پریدم، قلبم تند می‌زد. نگاهی به بچه‌ها انداختم؛ هنوز در خواب بودند، بی‌خبر از جهنمی که بیرون انتظارمان را می‌کشید. نیوت مثل جنازه وارونه روی شکمش افتاده بود و یک دستش از تخت آویزان بود. آنا با دهانی باز به اندازه یک غار خوابیده بود و بالش زیر سرش از آب دهانش خیس شده بود.
تنها تامس بود که حتی در خواب هم نظم را فراموش نمی‌کرد؛ صاف و مرتب، انگار هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد بی‌نظمی به او نزدیک شود.
پتوی پوسیده و سنگینم را کنار زدم. هوای سرد صبحگاهی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
امروز نوبت ما چهار نفر بود که برویم و داخل ساختمان را تمیز کنیم؛ اما بی‌چارگی‌مان تازه وقتی شروع شد که کاترین چشم‌هایش به ما چهار تا افتاد و نزدیک‌مان شد. نیوت که بدجور ترسیده بود خودش را پشت تامس قایم کرد و گفت:
- بچه‌ها بدبخت شدیم، به فنا رفتیم الان میاد تیکه‌تیکه‌مون می‌کنه.
کاترین که دیگر به ما رسیده بود صدای زمخت‌اش را بلند کرد.
- بی‌مصرفا مگه نمی دونید هر روز رأس ساعت باید تو صف باشید. حالا که انقدر بی‌کارید که تا الان کپه مرگتون رو گذاشتید، امروز گروه شما برای جمع کردن هیزم به جنگل پشتی میره.
ترس توی تک‌تک سلول‌هایم پخش شد خوب می‌توانستم این حس را در چشم‌های آنا و نیوت هم ببینم؛ اما تامس مثل همیشه خونسرد به کاترین نگاه می‌کرد. جنگل پشتی! جنگلی که همه از آن وحشت داشتند؛ زیرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
امروز نوبت ما چهار نفر بود که ساختمان اصلی را تمیز کنیم. اما بیچارگی‌مان از لحظه‌ای شروع شد که چشم‌های کاترین روی ما ثابت شد. قدم‌های سنگینش روی زمین کوبیده میشد و هر ضربه‌اش قلبم را از ترس می‌لرزاند.
نیوت ترسیده، پشت تامس پنهان شد و زیر لب زمزمه کرد:
- بدبخت شدیم بچه‌ها... زنده‌مون نمی‌ذاره... .
کاترین درست روبه‌روی ما ایستاد. نگاه زهردارش روی تک به تک‌مان می‌چرخید. با صدای نیش‌دارش گفت:
- احمقا! مگه نمی‌دونید رأس ساعت باید توی صف باشید؟! حالا که این‌قدر بیکارید که تا این ساعت می‌خوابید، امروز گروه شما برای جمع کردن هیزم به جنگل پشتی میره.
ترس مثل خونی سرد در رگ‌هایم دوید. جنگل پشتی؛ جایی که اسمش کافی بود تا همه را از ترس بلرزاند. بچه‌هایی که به آنجا فرستاده شده بودند، یا هرگز برنگشته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
موجودی پشمالو و سفید درست کنار پایم تکان می‌خورد. نفس در سینه‌ام یخ زد. جیغی از گلویم بیرون پرید و کیسه‌ی توی دستم را پرت کردم. قبل از این‌که بفهمم چی اتفاقی افتاده، خودم را در حال دویدن و جیغ کشیدن دیدم. ناگهان پاهایم به چیزی گیر کرد و با سر محکم به زمین خوردم. صدای قهقههٔ نیوت و آنا بلند شد و در گوشم پیچید.
نیوت با خنده گفت:
- آی! آی! خدا نکشتت مایا، یه جوری می‌دویدی که یاد میگ‌میگ افتادم!
آنا که هنوز می‌خندید، دستم را گرفت و بلندم کرد.
- یعنی خاک تو سرت کنن مایا! از یه خرگوش کوچولو این‌قدر ترسیدی؟!
چشم‌غره‌ای به او رفتم.
- زهرمار! من از کجا باید می‌دونستم خرگوشه؟ یه لحظه اون‌قدر ترسیدم که هیچی نفهمیدم.
تامس با صدای جدی گفت:
- بس کنید. باید زودتر هیزم‌ها رو جمع کنیم و برگردیم!
سی دقیقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
با تمام شدن جملهٔ آنا، مثل موجی بی‌قرار به سمت در یورش بردیم. پاهایم بی‌اختیار می‌دویدند، قلبم مثل پتک می‌کوبید. همه می‌دانستیم که حتی فکر فرار مساوی با مرگ است، چه برسد به تلاش برایش. محوطه پر از بچه‌هایی بود با لباس خواب و موهای ژولیده؛ جمعیتی آشفته، مثل دریایی از سایه‌ها. با زور خودمان را از میان‌شان رد کردیم تا ببینیم چه خبر است. و آن‌جا بود که خشکم زد. دختر مقابلم سوزان بود!
اولین کسی که وقتی وارد این جهنم شدم، دستم را گرفت. یک سال از من بزرگ‌تر بود، برایم همانند یک خواهر بود. او بود که یادم داد چطور زنده بمانم، چطور زیر سایه‌های مرگ نفس بکشم، و حالا، دست‌بسته و زخمی، کنار چند بچهٔ دیگر ایستاده بود. چند دقیقه بعد، کاترین با آن نگاه سرد و رئیس سازمان آن پیرمرد کچل و بی‌ریخت، کولتر،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
سوزان با صدایی لرزان و شکسته از کتک‌ها، گفت:
- مایا... من نمی‌تونم اسم دوستام رو لو بدم. اونا برام عزیزن... نمی‌خوام کسی به خاطر من بمیره. من از مرگ نمی‌ترسم.
بعد رو به کولتر کرد. چشم‌هایش پر از اشک اما محکم بود.
- و تو... عوضی! بدون که من هرگز اسم دوستام رو نمی‌گم. منو بکش!
اشک چشم‌هایم را کور کرده بود. نه، نه! او نمی‌توانست همچین دستوری بدهد! کولتر با صدای سرد گفت:
- دخترهٔ عوضی، حق کسایی مثل تو فقط مرگه. آتیشش بزنید!
مشعل در جایگاه افتاد. شعله‌ها زبانه کشیدند. فریاد زدم:
- نه! خواهش می‌کنم! التماستون می‌کنم! نکنید!
دست‌هایم در چنگ نگهبان‌ها بود. تقلا کردم، فریاد زدم:
- ولم کنید! آشغالا! ولم کنید!
سرم را بالا گرفتم و ای کاش هیچ‌وقت نگاه نمی‌کردم.
جسمی که در آتش می‌سوخت، فریاد می‌زد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
نگاهم را به نیوت و آنا دوختم. چشم‌هایشان پر از اشک و صورت‌هایشان غرق غم بود. قلبم بیشتر فرو ریخت. نمی‌خواستم آن چیزی را که در ذهنم می‌چرخید باور کنم.
با لکنت لب زدم.
- نمرده... درسته؟ بهم بگین که نمرده.
اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شدند. فریاد زدم، صدایم لرزید:
- یه چیزی بگین! بگین زنده‌ست، بگین!
تامس با اخم‌های در هم، سریع بغلم کرد. سرم را روی سینه‌اش گذاشت، دست‌هایش آرام موهایم را نوازش می‌کرد. گریه‌ام شدیدتر شد. نمی‌توانستم باور کنم. آن صحنهٔ وحشتناک، فریادهای سوزان، شعله‌های آتش؛ همه و همه مثل کابوس جلوی چشم‌هایم بودند.
تامس با صدای آرام اما محکم گفت:
- آروم باش مایا، آروم باش. سوزان خودش این سرنوشت رو انتخاب کرد. پس هرگز خودت رو مقصر چیزی ندون.
***
یک ماه گذشت. یک ماهی که مانند یک قرن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
61
پسندها
188
امتیازها
523
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #10
نیوت و آنا با چشم‌های گرد و صورت‌های متعجب به من زل زده بودند. نگاه‌شان پر از سؤال بود؛ اما من بی‌تفاوت پشت به آن‌ها کردم. بعد از شام، بی‌حرف وارد خوابگاه شدم. خودم را روی تخت زهوار در رفته انداختم. صدای جیرجیر فلز زنگ‌زده‌اش مثل ناله‌ای خسته در فضای کوچک اتاق پیچید. می‌دانستم رفتارم برایشان عجیب است؛ من بودم که همیشه پیشنهاد کمک می‌دادم، من بودم که امید را زنده نگه می‌داشتم. حالا همان کسی بودم که مخالفت کرده بود.
دیگر امیدی در من نمانده بود. قبلاً فکر می‌کردم اگر سخت کار کنم و دردسری درست نکنم، شاید روزی بتوانم از این‌جا بیرون بروم. خیال می‌کردم بالأخره یک روز، آزادی پشت درهای این سازمان منتظرم است؛ اما حالا نه. بعد از دیدن مرگ سوزان و بچه‌هایی که در فرارشان شکست خوردند، فهمیدم رهایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا