- تاریخ ثبتنام
- 19/5/24
- ارسالیها
- 69
- پسندها
- 332
- امتیازها
- 1,723
- مدالها
- 4
- نویسنده موضوع
- #21
بعد از آماده شدن به آینه نگاه کردم. موهای سیاهام بخاطر اون ماده ژلهای براقتر و شده بود حالتش ثابت مونده بود. شنل مخملی نیلیام خیلی خوب با پیرهن سفید و شلوار سیاهم باهم جور شده بود. سرآستین، سنجاق سینه و گوشواره که شکل و سنگ جواهری مشابهی داشتند، با گلدوزیهای نقرهای شنل همخوانی داشت. لباسهام خیلی شبیه به افراد باغ شده بود. شنل هم بخاطر مخمل بودن از شنلهای خودم سنگینتر بود و موهام هم اذیت کننده. تنها چیزی که کمتر اذیت میکرد انرژی جادویی بود که از سنگهای جادو آزاد میشد. آهی کشیدم و چرخیدم. نگاهم به خدمتکارها افتاد. لبخند رضایتمندی زده بودن. انگار که از کارشون راضی بودن. کلاه شنلم رو روی سرم انداختم. لبخندشون از بین رفت، چشمهاشون بازتر شد و به سمتم اومدن.
- ارباب جوان...
- ارباب جوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر