• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ جادوگر شب جلد اول مجموعه بانو | ریحانه عسکری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ملورین آسل
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 32
  • بازدیدها بازدیدها 860
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    فانتزی-تخیلی
  • کاربران تگ شده هیچ

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
69
پسندها
332
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #21
بعد از آماده شدن به آینه نگاه کردم. موهای سیاه‌ام بخاطر اون ماده ژله‌ای براق‌تر و شده بود حالتش ثابت مونده بود. شنل مخملی نیلی‌ام خیلی خوب با پیرهن سفید و شلوار سیاهم باهم جور شده بود. سرآستین، سنجاق سینه و گوشواره که شکل و سنگ جواهری مشابهی داشتند، با گلدوزی‌های نقره‌ای شنل هم‌خوانی داشت. لباس‌هام خیلی شبیه به افراد باغ شده بود. شنل هم بخاطر مخمل بودن از شنل‌های خودم سنگین‌تر بود و موهام هم اذیت کننده. تنها چیزی که کمتر اذیت می‌کرد انرژی جادویی بود که از سنگ‌های جادو آزاد می‌شد. آهی کشیدم و چرخیدم. نگاهم به خدمتکارها افتاد. لبخند رضایت‌مندی زده بودن‌. انگار که از کارشون راضی بودن. کلاه شنلم رو روی سرم انداختم. لبخندشون از بین رفت، چشم‌هاشون بازتر شد و به سمتم اومدن.
- ارباب جوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
69
پسندها
332
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #22
سرم رو بالا بردم و به جلو نگاه کردم. درحالی‌که قدم برمی‌داشتم، پاهام ناخودآگاه دست از حرکت برداشتند و چشم‌هام بازتر شدند. بدون این‌که متوجه بشم لبخندی زدم. قدم‌هام دوباره شروع به حرکت کردن؛ ولی بار سریع‌تر‌. سرم رو بالا بردم و به سقف نگاه کردم. سقف نیلی رنگ بود که با اکلیل‌های خاکستری چشمک‌زن می‌درخشید. هر نقطه درخشش متفاوتی داشت، بعضی کم‌تر و بعضی بیشتر. درخشش‌هایی که من رو یاد چیزی می‌انداخت. چیزی که همیشه لبخند به روی لب‌هام می‌آورد. سرم رو پایین آوردم و اطرافم رو نگاه کردم. دو طرف راهرو گلدان‌های نقره‌ای که رزهای سیاه درونشون بود روی طاقچه‌ها گذاشته بود. شمع‌های آبی که به آرومی روی جاشمعی‌های سیاه آب می‌شدند بین گلدان‌ها بودند. روی دیوار طرحی شبیه درخت‌های کاج رو دیدم. همون درخت‌هایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
69
پسندها
332
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #23
با باز شدن درها همه افراد در سالن شروع کردند به تعظیم کردن. من هم کمی سرم رو خم کردم، ولی نگاهم رو از سمت در پایین نبردم. صدای قدم و تق‌تق کفش‌ها در سالن تنین انداز شد. زنی وارد شد. لباس بلند و بنفشی پوشیده بود که با یاقوت‌های ریز بنفش می‌درخشیدند. موهای بنفشش رو با یک گیره‌مو که سنگ جواهری صورتی رنگی داشت به یک طرف بسته بود. با لبخند به سمت صدر میز رفت و نشست. دستش رو به سمت صندلی‌ها برد و اشاره کرد.
- راحت باشین.
همه با اشاره او نشستند. وقتی روی صندلی نشستم کلاهم کمی عقب رفت. دستم رو به سمت کلاه بردم. صدای زن از سمت صدر میز اومد.
- خب، اون کوچولویی که کاردستی توی راهرو رو انجام داده کجاست؟
با شنیدن صداش به سمتش نگاه کردم. اون از قبل درحالی که به دستش تکیه داده بود با یک لبخند بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
69
پسندها
332
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #24
بدون اینکه متوجه بشم سریع به زیر میز رفتم. صدای تپش قلبم برام واضح بود. نفسم رو حبس کردم و محکم پایه میز رو گرفتم. صدای کشیده شدن صندلی‌ها روی زمین اومد و قدم‌هایی که شروع به حرکت کردن. با تردید دستم رو به سمت رو میزی بردم و کمی کنار زدم. چند بچه که حدود پنج تا دوازده سال داشتن به همراه یک بزرگ‌تر که شبیه‌شون بود به سمت مانا رفتند. مانا به صندلیش تکیه داد و لیوان نوشیدنیش رو در دست گرفت. رو به اونا گفت.
- خب نشونم بدین چی تو چته دارین. اینکه آینه روح به اون زیبایی روح 'اون شخص' رو در راهرو نشون داده یعنی اون شخص تو این سن کم قدرت زیادی داره، اما بلند نیست کنترلش کنه.
لحظه‌ای که اون کلمه رو گفت، نگاهش رو به این سمت آورد. من سریع رو میزی رو جلوم کشیدم . آهی کشید.
- خب شروع کنید ببینم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
69
پسندها
332
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #25
دختر بچه‌ دستش رو بالا آورد. گل رز صورتی رنگی روی دستش نمایان شد و معلق بود. با اینکه رز زیبا بود، هاله‌ی سیاهی اطرافش رو گرفته بود. ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم. مانا لیوانش رو زمین گذاشت؛ حالت صورتش جدی شده بود و به سمت دختر نگاه کرد. سرش رو کج کرد و چند لحظه در سکوت به دختر خیره شد. بین اون واکنش سرد، گوشه لبش تکون خورد و لبخند محوی زد. ناگهان انگشت‌هاش رو بالا آورد و به سمت من حرکت داد. گل رز به سرعت به سمت من اومد و مقابلم افتاد. یهو رو میزی رو ول کردم و نفس‌نفس‌زنان و باسرعت عقب رفتم. هاله سیاه گل بیشتر می‌شد و رنگ صورتی رو می‌بلعید. با بیشتر شدن اون سیاهی، حس خفگی بهم دست می‌داد. سعی کردم همونطور که نشسته بودم عقب‌تر برم. ناگهان صدای بشکن بلندی اومد. نفس‌نفس زنان به سمت صدا نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
69
پسندها
332
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #26
بشکنی زد و همه به حالت عادیشون برگشتن. بعضی‌ها سرشون به سمت من می‌چرخید که صدای مانا متوقعشون کرد.
- خب وقت صرف شامه، بشینید سر جاهاتون.
با حرف زدن مانا نگاه‌ها از سمت من رفت. نفس عمیقی کشیدم. اون حس بدی که بهم چسپیده بود و باعث می‌شد دست و پاهام سست بشن دست از شدت گرفتن کشیدن. از زیر میز کنار اومدم و روی صندلیم نشستم. هنوز بخاطر اون حس بد بی‌جون بودم. به سمت اون بچه‌ها و بزرگ‌ترهاشون‌ نگاه کردم. لبخندشون از بین رفته بود و جاش گوشه لبشون اخم محوی نشسته بود. همینطور که به سمت صندلی‌ها می‌رفتند، اون دختر چشم‌ صورتی که اون گل نفرینی رو ساخته بود؛ هنوز نگاه خیره‌اش روی مانا بود. کسی که بنظر می‌رسید مادرش باشه شونه‌اش رو گرفت و به سمت صندلی‌ها کشید. دختر بچه‌ با اخمی مشت کرد و لجوجانه سرش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
69
پسندها
332
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #27
میز پر از غذاهای رنگارنگ و خوش بو شده بود. همه با لبخندی بزرگ مشغول خوردن غذاهای روی میز شدند. و جو سنگینی خودش رو از دست داده بود، اما من هنوز حالم خوب نشده بود. حس تهوع و سرگیجه بدی رو داشتم. انگار که اون گل نفرینی با هاله سیاه بلعنده‌اش هنوز جلوی روم بود. هیچ وقت قبلا از قدرت حمله استفاده نکرده بودم. مهم‌تر از اون هیچ وقت مجبور نشده بودم با همچین چیزهایی تنهایی روبه‌رو بشم. یاد خاطره‌ای افتادم. همیشه پیش می‌اومد که توی شهر بین دو جادوگر دعوا بشه و با جادو به هم حمله کنند. اگر ما به اونا بر‌می‌خوردیم، مامان همیشه محکم من رو بغل می‌کرد و اون حمله‌ها رو مهار می‌کرد. اگه الان هم مامان اینجا بود؛ شاید همینطور من رو توی آغوشش می‌گرفت و ازم محافظت می‌کرد... . خشکی و بغض گلوم رو گرفت. اشک‌‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
69
پسندها
332
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #28
نگاهش شبیه دیروز بود. انگار که این فقط براش یک بازی بود.
- اینجا کجاست؟ برای چی من رو به اینجا آوردین؟
گوشه لبش تکون خورد، ولی جلوی لبخندش رو گرفت.
- قصر فرعی. جایی که خانواده و نوادگان بانوها زندگی می‌کنند.
- خب؟
- خب بانوی چهارم اینجا رو واسه خانوادشون ساختند تا در امنیت و آرامش باشن. تو هم برادر بانو هستی، پس طبیعیه که به اینجا بیای.
بانو...این کلمه با چیزی که در ذهن من بود فرق داشت.
مگه بانو لقب خانوم‌های اشراف‌زاده نبود؟
- از کجا فهمیدین مهری بانو هست؟
صورتش کمی سرد شد. جوری که حتی من هم اون خنکی رو احساس کردم.
- بخاطر ' گوی حقیقت'؛ چیزی که خدایان همراه بانوی اول ساختند. اون گوی در زمان‌های خاص با ورود بانوها می‌درخشه. روز اولی که شما و ایشون به قصر اومدین گوی درخشش خودش رو نشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
69
پسندها
332
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #29
مانا رو به من کرد و با لبخند گفت.
- من خیلی نمی‌دونم بچه‌ها چی دوست دارن، امیدوارم از غذاها خوشت بیاد.
به میز نگاه کردم. برخلاف همیشه که غذاها بیش از یک سینی نمی‌شد، این بار میز به سختی جای خالی داشت. اما... من هنوز هم غذاهای مامان رو ترجیح می‌دادم.
- شما بهم نگفتین کی هستید.
آهی کشید و بهم نگاه کرد.
- بالاخره. کم‌کم داشتم ناراحت می‌شدم.
لبخندش بزرگ‌تر شد و گلوش رو صاف کرد.
- من مانا هستم؛ فرزند بانوی اول و همچنین یک آسل.
به اطراف نگاه کرد.
- می‌شه گفت کسی که بیشتر از همه در اینجا زندگی کرده.
وقتی که این حرف رو می‌زد، صداش شبیه به کسی که دروغ بگه یا بزرگنمایی کنه نبود. اون نگاه به اطراف، انگار که جزء‌به‌جزء اینجا رو می‌شناخت. ولی... اون صورتی که به یک آدم بیست ساله می‌خورد، با حرفش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ملورین آسل

رفیق جدید انجمن
سطح
4
 
تاریخ ثبت‌نام
19/5/24
ارسالی‌ها
69
پسندها
332
امتیازها
1,723
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #30
گوشه لبش به لبخند نیمه‌ای تکون خورد و دونه‌ای انگور برداشت.
- مگه می‌شه اون جادوگر آتشین رو نشناسم؟ زمانی اون در همین‌جا زندگی می‌کرده.
دستم به قاشق روی میز خورد و افتاد.
- م...مامان من؟ اینجا؟!
مانا درحالی که انگورش رو می‌خورد، با بی‌خیالی سرش رو تکون داد.
- آره. ولی ۸ سال پیش یهو ناپدید شد.
- چرا؟
سوال‌ها مانند لشکری به ذهنم حمله کرده بودند، قبل از رسیدن سوال قبلی، سوال جدید جاش رو می‌گرفت.
لبخندش از بین رفت. نگاهش هنوز روی میز بود، ولی انگار جای غذاها چیز دیگه‌ای می‌دید، شاید خاطرات مربوط به مامان؟
- نمی‌دونم. اون همیشه شخصیت پیچیده‌ای داشت.
آهی کشیدم. باز هم جواب کاملی نگرفتم؛ ولی راست می‌گفت. مامان واقعاً شخصیت پیچیده‌ای داره. تصمیماتی که می‌گرفت یا رفتارش، همیشه رقبا و دشمنانش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا