• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین ناتراز | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

تا اینجای رمان، بنظرتون روند قصه چطور بوده؟


  • مجموع رای دهندگان
    4

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
728
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #11
از وحشتی که از خودش ساطع می‌گرد بگذریم، می‌توان گفت زیبایی خارق‌العاده‌ و اسطوره‌واری داشت. مانند یک مدل ایتالیایی روی جلد مجله بود یا شاید الهه زیبایی آنتونیوس.
شوکه از این مقایسه ابرو بالا می‌اندازم و زیر لب «دیوانه»ای نثار خودم و افکارم می‌کنم.
چشمی در سالن می‌گردانم. کتابخانه تقریباً خالی شده است. کتابدار پشت میز پذیرش با بی‌حوصلگی مشغول جابه‌جا کردن برگه‌هاست و صدای کشیده شدن کاغذها روی چوب، تنها صدای سالن است. دستم را روی جلدِ زمختِ آخرین کتاب می‌گذارم و زیر لب می‌گویم: «پس هیچ‌کس نمی‌دونه...» یا اگر هم کسی می‌دانسته، چیزی از خودش باقی نگذاشته است. چند دقیقه‌ای همان‌طور بی‌حرکت روی صندلی چوبی می‌نشینم. بعد بلند می‌شوم، صندلی را به آرامی عقب می‌کشم و کتاب‌ها را به جای قبلی‌شان در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
728
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #12
از جا برخاستم و چند بار سعی کردم دکمه‌ی تماس را بزنم، اما هر بار دستم جلو نمی‌رفت و دوباره عقب می‌کشیدمش.
بعد از اتفاق صبح امروز، هر بار که می‌خواستم چیزی درباره‌اش بگویم، حتی فقط در ذهن خودم، واژه‌ها از هم می‌پاشیدند؛ مثل شن نرم که از لای انگشت‌ها سر می‌خورد. نمی‌دانستم چطور باید تجربه‌ای را که هنوز خودم هم شکلش را درست نمی‌فهمم، برای کسی تعریف کنم.
با خودم گفتم شاید بهتر باشد موضوع را پیچ بدهم؛ آن را به شکل یک سؤال علمی مطرح کنم، طوری که انگار هیچ ربطی به من ندارد.
نمی‌خواستم استاد موردعلاقه‌ام مرا دیوانه خطاب کند.
دوباره روی چهارپایه‌ی نه‌چندان راحتم نشستم. آرنجم را به کانتر تکیه دادم و چند بار شماره‌ی استاد نادری را نگاه کردم. مضطرب بودم، انگار او قرار بود با اولین بوق تلفن حقیقت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
728
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #13
چند لحظه به صفحه خالی مرورگر خیره ماندم، بعد شروع کردم به تایپ کردن. اول ساده‌ترین کلمات.
- «guardian of balance entity»
مطالب مشابه جستجو‌های قبلی بود. بعد سعی کردم دقیق‌تر بنویسم.
- «entity watching me»
چند نتیجه عجیب ظاهر شد. بیشترشان انجمن‌های اینترنتی بودند؛ جاهایی که آدم‌ها تجربه‌های غیرعادی‌شان را تعریف می‌کنند. روی یکی از آن‌ها کلیک کردم.
یک سایت قدیمی که ظاهرش ساده و کمی کهنه به نظر می‌رسید؛ پس‌زمینه تیره، متن‌های سفید، و تاپیک‌هایی که بعضی‌شان سال‌ها قبل نوشته شده بودند.عنوان بخش اصلی سایت چیزی شبیه این بود:
«Unexplainable Encounters»
با تردید شروع کردم به خواندن. بیشتر نوشته‌ها همان چیزهایی بودند که انتظارش را داشتم؛ داستان‌هایی که بیشتر شبیه کابوس یا خیال‌پردازی های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
728
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #14
زیر کامنت چند پاسخ کوتاه بود. بعضی نوشته بودند توهم بوده، یکی گفته بود احتمالاً جریان هوا باعثش شده، و دیگری توصیه کرده بود بیشتر بخوابد.
اما تاریخ کامنت ذهنم را رها نمی‌کرد. تنها دو روز از نوشتنش گذشته بود.
دست‌هایم روی میز بی‌حرکت مانده بودند. دوباره جمله‌ها را از نظر گذراندم.
سرما… بوی رطوبت… حضوری که آن‌قدر مبهم بود که حتی خودش هم مطمئن نبود واقعی است. آهسته در صندلی فرو رفتم.
نه… تجربه‌ی او شبیه من نبود؛ حتی نزدیک هم نبود. اما با این حال، این تنها سرنخی بود که پیدا کرده بودم.
برای اولین بار از زمانی که جست‌وجو را شروع کرده بودم، چیزی دیدم که کاملاً بی‌ربط به نظر نمی‌رسید.
چند لحظه دستم روی موس ثابت می‌ماند، بعد تقریباً بی‌آنکه فکر کنم یک تب جدید باز می‌کنم و وارد اینستاگرام می‌شوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
728
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #15
مستاصل و با نفسی متوقف‌شده پیام را می‌نویسم:
«سلام. من کامنتت رو توی سایت Unexplainable Encounters خوندم… و فکر می‌کنم شاید بد نباشه حرف بزنیم.»
جمله ساده است اما انگار وزن چند سال تردید پشتش نشسته. قبل از اینکه شجاعتم ته بکشد روی دکمه ارسال کلیک می‌کنم.
نقطه‌ی آبی کنار پیام ظاهر می‌شود اما خبری از «در حال تایپ…» نیست؛ صفحه مثل برکه‌ای بی‌موج مقابلم ایستاده. نگاهی به ساعت می‌اندازم؛ چیزی تا طلوع نمانده و سکوت خانه آن‌قدر غلیظ شده که نفس‌کشیدنم بلندتر به گوشم می‌رسد. پلک‌هایم سنگین شده‌اند، و ذهنم دنبال چیزی گرم می‌گردد.
از پشت میز بلند می‌شوم. پاهایم روی پارکت سرد مورمور می‌شود و هوای سحرگاهی که از لای پنجره نیمه‌باز داخل می‌خزد بوی بهار می‌آورد. چراغ را روشن نمی‌کنم؛ نور آبی یخچال وقتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
728
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #16
جیغ کوتاهی از حنجره‌ام بیرون می‌جهد و دستانم را به هم می‌کوبم. چشمم که به نشانه‌ی «در حال تایپ» می‌افتد، هول می‌شوم و لرزان روی صندلی فرو می‌روم.
- زود باش لعنتی، زود باش… .
اولین پیام که ارسال می‌شود، چشم‌هایم مثل تشنه‌ای که در بیابان مانده باشد صفحه‌ی چت را می‌بلعند.
«سلام خانم، اگر قصدت کنجکاوی یا سرکار گذاشتن منه، خواهش می‌کنم دست از سرم بردار!»
سرکار گذاشتن؟ نه… ابداً. انگشتانم روی کیبورد می‌لغزند و می‌نویسم:
«اصلاً این‌طور نیست آقای نوید. من واقعا نیاز دارم باهاتون صحبت کنم. منم تجربه‌ی مشابه شما رو دارم. بهتون اطمینان می‌دم قصدم سرکار گذاشتن یا تلف کردن وقتتون نیست.»
پیامم درجا تیک می‌خورد و بلافاصله جواب می‌دهد:
«من ساکن تهرانم، می‌تونی بیای اینجا؟ پروفایلت نشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
728
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #17
نمی‌دانم چند ساعت گذشته که صدای زنگ گوشی از دل خواب سنگینم عبور می‌کند و مثل ضربه‌ای آهسته به گوشم می‌خورد. با نارضایتی پلک‌هایم را از هم باز می‌کنم؛ سرم سنگین است و اتاق در نور کمرنگ عصر شناور به نظر می‌رسد. گوشی هنوز می‌لرزد. دستم را روی پاتختی می‌کشم و بالاخره پیدایش می‌کنم.
با چشم‌های نیمه‌باز جواب می‌دهم که صدای مریم با همان هیجان همیشگی که کمی جیغ جیغوی‌اش می‌کند توی گوشم می‌پیچد:
- خوابی النه؟! ده بار زنگ زدم! پاشو باید بریم دور دور، محمدرضا قبول کرده آرش رو نگه داره، قبل از اینکه پشیمون شه راه بیفت.
غرولندکنان می‌گویم:
- مریم… یه دقیقه نفس بگیر! من تازه خوابیدم، بی‌خیال.
آرام و وسوسه انگیز می‌خندد و می‌گوید:
- نه عزیزم، پاشو. هم هوا خوبه هم من بالاخره تایم آزاد دارم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
728
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #18
- سلام دیوونه‌ی همیشگی
با خنده‌ای دندان نما ضبط را روشن می‌کنم. «آها بوگو»ی رستاک فضای ماشین را پر می‌کند و مریم سکوت کرده و ناخودآگاه با ضرب آهنگ سر تکان می‌دهد. هر دو با هم چند کلمه‌ای را کاملا غلط هم‌خوانی می‌کنیم.
ماشین آرام به سمت سبزه‌میدان می‌لغزد.
جلوی کافه‌ی همیشگی‌مان که می‌ایستم، هوا هنوز بوی نم عصرگاهی دارد.
در را باز می‌کنیم و وارد کافه می‌شویم.
هوای خنک خیابان جایش را به گرمای دلنشین داخل می‌دهد. عطر قهوه تازه دم شده در فضا پیچیده و با بوی شیرینی کره‌ای درهم آمیخته است. نور زرد چراغ‌های آویز روی میزهای چوبی ریخته و سایه‌های نرم و آرامی روی دیوارهای آجری ساخته است.
چند نفر کنار پنجره نشسته‌اند و بی‌صدا در لپ‌تاپ‌هایشان غرق شده‌اند. از گوشه‌ای صدای خنده کوتاهی بلند می‌شود و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
728
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #19
- النه… چرا زودتر نگفتی؟ همه‌ی اینا وقتی که من آرش رو پیشت گذاشتم اتفاق افتاده؟
چشمانش می‌لرزد و دست هایش را توی هم قفل کرده است. صدای نفس کشیدنش را توی شلوغی کافه می‌شنوم.
شانه بالا می‌اندازم و می‌خندم.
- بهم حق بده، توی شوک بعد از حادثه بودم.
نگران نباش اتفاقی برای آرش نیفتاد، دیدی که سالم تحویلت دادم.
لیوان شیرکاکائوش را جلوتر می‌کشد و اما کمی شیر داغ روی دست لرزانش می‌ریزد.
- خداروشکر اتفاق بدی نیفتاده،
کمی روی صندلی جابجا میشود
- هنوز نمی‌تونم باور کنم اون موحودی که همیشه می‌گفتی توی بچگی حسش می‌کنی واقعی باشه. یعنی من تازه تونستم با اینکه تو همچین قدرت‌هایی داری کنار بیام.
نگاهش را از چشمانم می‌دزدد و روی نقطه‌ی نامعلومی از میز قفل می‌کند.
- این خیلی زیادیه، یعنی نمی‌دونم باید چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
2/4/17
ارسالی‌ها
193
پسندها
728
امتیازها
3,933
مدال‌ها
7
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #20
از کافه که بیرون می‌زنیم، هنوز هوا آن‌قدر تاریک نشده است که وسوسه‌ی قدم‌زدن را نشود جدی گرفت. مریم نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید:
- بیا یه سری بزنیم بازار… دو قدمیه، حیفه این هوا.
سری تکان می‌دهم و بدون حرف، کنار هم از پیاده‌رو باریک کنار سبزه‌میدان قدم برمی‌داریم. صدای دست‌فروش‌ها، رنگ چراغ‌ها، و بوی گلابی که از یک بساط می‌آید، آرام‌آرام نزدیک‌تر می‌شود.
بازار بزرگ رشت درست مثل همیشه از همان ورودی اولش آدم را می‌گیرد؛ از همان جایی که بوی ماهی تازه با نمِ هوا قاطی می‌شود و یک‌جور عطرِ خاصِ این شهر را می‌سازد. قدم اول را که می‌گذارم داخل، حس می‌کنم انگار وارد صحنه‌ای زنده شده‌ام؛ صحنه‌ای که پر است از صدا، نور، بخار، و رنگ‌های درخشان.
زن‌های محلی با دامن‌های گل‌گلی کنار سبدهای سبزی نشسته‌اند؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا