• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین جرم | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع ANLI
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 61
  • بازدیدها 2,415
  • کاربران تگ شده هیچ

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان :
آخرین جرم
نام نویسنده:
زری
ژانر رمان:
#تراژدی #عاشقانه #جنایی

خلاصه:
رادمینا دختری که درست زمانی که در سر می‌پروراند
تنهایی را در آغوش نگرفته است و او کسانی را در زندگی دارد که همانند کوهی استوار پشتوانه‌اش هستند، اما در این میان به‌جای گردنبند چاقوی تیز را به گلویش آویز می‌کند و پرده کنار می‌رود و نقاب‌ها می‌افتد و تازه متوجه خواهد شد که در آستین خود مار پرورش می‌داده است. تنهایی در تقدیر او نوشته شده است؛ او مستلزم این اتفاق‌ها نبود اما باید همانند پرنده‌ای دل شکسته و خانه‌خراب، کوچ کند.
باید برود، باری دیگر دنیا خنجرهایش را تا اعماق وجود و کمرش فرو می‌برد و باری دیگر دردهایش به تنش نفوذ می‌کنند، و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANAM CARA

مدیر ارشد بازنشسته + کاربر قابل احترام
کاربر قابل احترام
تاریخ ثبت‌نام
13/1/21
ارسالی‌ها
2,053
پسندها
26,309
امتیازها
51,373
مدال‌ها
43
سن
19
سطح
32
 
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : ANAM CARA

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
کسی که زیبایی‌ها را ندیده است، زیبایی‌های ماه را هم نمی‌بیند. که هر شب دوازده بار با انگشتانش بر پنجره‌ی اتاقش می‌لغزد و بارها نگاهش را بر اندوه چشمانش می‌دوزد
ماه شاهد است که شب‌ها با اندوه چشمانت سر روی بالین می‌گذاری و خورشید شاهد دیگری است، و می‌داند که با سر و صداهای مهیب و وحشتناک از خواب زیبایت برمی‌خیزی
می‌داند که میان آمار معتادان و کشته شدگان، به آرامی گام برمی‌داری و در نهایت چاقو را به جای گلوبند اشتباه می‌گیری و دست به قتل‌ها می‌زنی و دیگر پشیمانی‌ات به درد این خانه‌ی بی‌چراغ نمی‌خورد.
*قلم اول*
تاریخ آغاز: ۱۳۹۸/۴/۱۳
 
آخرین ویرایش

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
ساعت‌ها خیره مانده‌ است به موزائیک‌هایِ قرمز رنگی که بر رویِ ایوان خودنمایی می‌کنند؛ با رنگ‌هایی برجسته و براقی که انگار برایش چشمک می‌زنند، به نقطه‌ای مبهم خیره مانده است، چشمانش به طرزِ نامطلوبی می‌سوخت، نه تنها هوایِ دلش، بلکه هوایِ جسم و روحش هم بارانی بود. انگار بر پنجره‌ی سرد و بی‌روح اتاقش که برایش جز زندان نبود؛ با خطی خوش نوشته شده بود:
- زندگی، زندانِ سردِ آرزوهاست.
با لبخند غمگینی که کنارش حکاکی شده بود تک خنده‌ای سر داد. دسته‌ی صندلی را گرفت و با یک حرکت از جا بلند شد، دردِ بدی در ناحیه‌ی عضلات کمر و زانوهایش احساس کرد، اما این درد برایش اندکی غریب بود؛ آن‌قدر غریب که نمی‌دانست کی و در چه زمانی این درد را به روح و جسمش انداخته بود. قدم‌هایش به طرفِ اتاقش که حکمِ میله‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
آهی زیر لب می‌کشد و آن‌قدر خود را در خود جمع می‌کند و سرش را به طرفِ زانوهایش خم می‌کند که هر کی او را ببیند همانند ابر سیاه، میانِ هزاران ابر سفیدِ خوش‌بخت اشک می‌ریزد. دلش سخت برای نوازش‌های دستانش تنگ شده است، نوازش‌های دستانِ گرم و لطیفِ کسی که در میانِ موهایِ ژولیده و فرفری‌اش گم میشد، هر چه‌قدر بیشتر دستانش را میانِ موهایش فرو می‌برد بیشتر حسِ التیام‌بخشی را به تن و روحش تزریق می‌کرد.
آرام دسته‌ی پنجره را می‌کشد و با یک حرکت بازش می‌کند، نسیمی خنک گونه‌هایِ سرد و بی‌روحش را قلقلک می‌دهد. پی‌چیدگیِ موهایش را بیشتر می‌کند و گاه موهایش را به بازی می‌گیرد و آن‌ها را به طرفِ خود می‌کشد.
پلک‌هایش آرام بسته می‌شود. و با دستانش دو طرفِ صورتش را قاب می‌گیرد و ذهنِ خسته‌اش را رها می‌کند و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
باد موهایِ خرمایی رنگش را به بازی گرفته است و به رقصی زیبا در می‌آورد.
بعد از گذشت ده دقیقه، آراد جلوی یک باغ که خیلی بزرگ است ماشین را نگه می‌دارد، چند رشته از موهای خرمایی رنگش را به پشت گوش‌هایش هدایت می‌کند و بلافاصله دسته‌ی در ماشین را می‌گیرد و آرام می‌کشد.
دو جفت کفش‌های قرمز رنگش را بر روی زمین می‌گذارد و کُت چرم‌اش را به دور شانه‌های لرزان نامحسوسش می‌گذارد و چند رشته از موهایش که از شدت وزش باد از پشت گوش‌هایش بیرون آمده است و جلوی دیدش را کنار زد، دستی بر روی کُت‌اش کشید و وارد باغ شد.
صدای موزیک آن‌قدر بلند بود که احساس می‌کرد گوشش کر شده است. با هر قدمی که برمی‌داشت صدای موزیک بیشتر در گوشش نجوا می‌شد و حس و حال عجیبی را به تن و روح خسته‌‌اش تزریق می‌کرد؛ اول باغ پر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
آرام سرش را بالا می‌آورد و دو تیله‌های آبی رنگش را متقابل دو چشمان عسلی رنگ روزبه قرار می‌دهد و دستانش را در هم قفل می‌کند و در جواب سئوالش می‌گوید:
اسمم رادمیناست!
بلندی لباسش را در دستانش می‌گیرد و با چند حرکت کوچک از روی صندلی بلند می‌شود. برای خودم در جام، نوشیدنی قرمز رنگ می‌ریزد و در حینی که جرعه‌ای از آن را می‌نوشد بر روی صندلی می‌نشیند. سرش را بالا می‌آورد و در حالی که خنده‌ای زیبا صورتش را قاب می‌گیرد روبه خدمه‌ای که مردی جوان است می‌گوید:
- ببخشید میشه یه شیشه نوشیدنی قرمز رنگ هم بذارید روی این میز؟
صدای نوتفیکیشن تلفن رادمینا، سکوت حزن‌آلود باغ را درهم شکست. چشمان بی‌روح و سرد خود را به نگاه تیزبین روزبه دوخت، سپس نگاهش به طرف شماره ناشناس میخ‌کوب شد. با یک حرکت از روی صندلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
پاهای سست و بی‌جانش که گویا با طناب نامرئی به زمین دوخته بودند را با تمام قدرتش به حرکت در آورد و با عجله، وارد بخش مراقبت‌های ویژه شد. به وسیله‌ی بلندی سرآستین لباسش، با لجاجت رد دانه‌های مرواریدی چشمانش را پاک کرد و چشمان آغشته به اشک و بی‌رمقش را بر روی تابلوهای هر بخش به چرخش در آورد. وارد اتاق ده شد، زمانی که مردمک چشمانش را بر روی تخت‌ها چرخاند، با دیدن برادرش که بی‌جان و آغشته به خون بر روی تخت آرمیده است، نتوانست دوام بیاورد و اشک‌هایش همچو سیل جاری شدند. با عجله به طرف برادرش قدم برداشت و چشمان آبی بی‌رمقش را در اجزای صورت رادمین به چرخش در آورد. قلبی که سالیان‌سال دل‌تنگ برادرش بود، حال با ترس و اضطراب؛ اما با ضربان بالا، به تپیدنش ادامه داده بود. دست برادرش را میان انگشتان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
صدای مسیج، به وضوح بیش از پیش، در چاهسار گوشش پیچید. با دستمال دستانش را خشک کرد و مسیج را زیر لب خواند.
- سلام! آیلی هستم، خانواده‌ام رفتن مسافرت، با ماشین بابام بیام دنبالت بریم ویلامون؟
رادمینا دکمه‌ی پاور تلفن‌اش را زد. نیشخندی مزین لبان باریکش شد. شیر آب را بست و از سرویس بهداشتی خارج شد. با عجله به طرف درب خروجی بیمارستان گام نهاد. در چنین شرایطی چطور بتواند با دوستانش وقت تلف کند؟ چطور بتواند ماسک بی‌تفاوتی را بر روی صورتش بکشد و با آیلی به مسافرت برود؟ آیلی مسیج دیگری برای رادمینا فرستاد‌.
- من چمدونم رو آماده کردم و منتظر خبر از طرف توهم عزیزم.
رادمینا میان انبوهی از درختان که در بیمارستان قرار داشت، قدم برداشت و برای آیلی نوشت:
- خیلی سرم شلوغه، نمی‌تونم بیام.
با صدای نوتفیکیشن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ANLI

مدیر آزمایشی شعرکده
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعرکده
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
501
پسندها
1,243
امتیازها
9,073
مدال‌ها
10
سطح
9
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 8, کاربر: 0, مهمان: 8)

عقب
بالا